X
تبلیغات
آســمان آبـی - زن عاشق 7

آســمان آبـی

زن عاشق 7

مدتی بود که همین حال را داشت. سرگردان و عصبانی. تازگی‌ها همه‌اش به آخرین خواستگار و دوست دوران دانشجویی‌اش فکر می‌کرد. پسر دانشجوی دکترای فیزیک بود. توی این روزهای سردرگمی مدام با خودش تصور می‌کرد اگه با اون ازدواج کرده بود الان کجا بود و چه کار می‌کرد.

دعواها از فردای زندگی در خانه مادرشوهر شروع شده بود. اولش گفته بود که خانه مستقل می‌گیرم اما بعد گفته بود که فعلا برای مدتی خانه مادرم زندگی کنیم تا بعد. مدتی که دو سال شده بود. شوهرش این اواخر رسما کتکش می‌زد. وقتی به قول شوهرش بلبل زبانی می‌کرد؛ کتک خوردن حتمی بود. حتی تازگی‌ها یک فقره ضرب و شتم جلوی چشم مادرشوهر و برادرشوهرهاش داشت. این کتک خوردن آخری غرور خواب رفته‌ زن را حسابی جریحه‌دار کرده بود. علت تصمیم امروزش هم همین کتک آخر بود. اگر جلوی بقیه حرمت شکنی نکرده بود شاید بچه را نگه می‌داشت. اما وقتی خانه از پای بست ویران است بچه چه دردی را دوا می کند؟ یه بچه وسط آشوب جنگ اون و شوهرش؟ نه دیگه بسه! تصمیمشو گرفته بود. اول راحت شدن از این بچه و بعد یک تصمیم اساسی برای زندگی درب و داغونش. زندگی در اتاق دوازده متری خونه‌ی مادرشوهرش نشون داد که شوهرش یک بچه ننه حسابیه.

منشی خانم ماما گفت: پول که همراهتون هست؟

زن پول را به منشی داد و مثل مجسمه گچی به دیوار زل زد. منشی پول را به دقت شمرد و در کشو قفل‌دار میز تحریرش گذاشت و گفت: برید اتاق کناری و لباستونو دربیاورید. خانم دکتر دیگه می‌رسند.

زن با خودش گفت: خانم دکتر! چه چیزا! فوق لیسانس فیزیک داریم و کسی خانم مهندس که صدامون نمیکنه که هیچ، بهمون میگن لگوری، لکاته و... با مدرک مامایی خانم دکتره! خوش به حالش.

خانم دکتر را یکی از آشناها توصیه کرده بود. خانم دکتر به زن‌هایی مثل اون کمک می‌کرد. با یک روش به قول خودش "سیف"، به قول زن بی‌خطر. فکر کرد: بی‌خطرش رو حالا می‌فهمیم.

لباسش را که درآورد خانم دکتر رسید. خانم دکتر مثل جلسه اولی که دیده بود سرحال و شاداب بود. با منشی بگو بخندی کرد و پیش زن آمد.

خانم دکتر گفت: خوب همه‌ی فکرهاتو کردی؟ می‌دونی که من کیس‌هایی مثل تو را که بدون شوهرشون میایند اصلا قبول نمی‌کنم. اما میگی که این بچه این وسط فدا میشه. فقط به این دلیل قبول کردم.

زن با نگاهی شجاع گفت: آره فکرهامو کردم. من می‌خواهم از اون جدا بشم. این بچه هم تازه به زحمت چهار هفته‌اش اگه باشه. بیاد این دنیا که چی بشه؟ حالا باید بین من و شوهرم سر بچه بزکشی کنیم که مال من! مال من!

خانم دکتر روپوش تمیزی پوشید و وسایلش را آماده کرد و گفت: برگه رضایت را که پر کردی؟

زن با صدایی از اعماق گفت: بعله. پول را هم به منشی تون دادم.

خانم دکتر گفت: اگه پول هم نداشتی این کار را برات می‌کردم. پول خیلی برام مهم نیست. من خودم بچه یک پدر و مادر روانی‌ام که بعد از هفت هشت سال دعوا و کتک‌کاری بالاخره رضایت دادن و از هم جدا شدند. برای همین با بچه‌های ناخواسته‌ای مثل مال تو اصلا موافق نیستم. این کار هم که می‌دونی غیرقانونیه و ریسک بالایی داره. اما من برای این که بچه‌هایی مثل خودم به دنیا نیان انجامش می‌دهم. ولی باز هم چند دقیقه دیگه وقت داری فکر کنی. گاهی یک بچه همه چیزو عوض می‌کنه. شاید این بچه شوهر تو رو هم عوض کنه.

زن با حالتی مغموم گفت: هیچی اونو عوض نمی‌کنه. تقصیر من بود که از لج خواستگاری که منو می‌پرستید با این مرد عقب مانده ازدواج کردم. مردی که بدیهی‌ترین حقوق انسانی‌ را قبول ندارد. می‌دونید اون حتی اجازه مطالعه به من نمیده. من باید مثل یک برده تو خونه مادرش برای اون و برادرهاش کار کنم.

زن که سر درد و دلش باز شده بود متصل گفت و گفت:

اون و شوهرش با یک خواستگاری و بعد ازدواج کاملا سنتی و با عجله ازدواج کرده بودند. خواستگار قبلی، همونی که دانشجوی دکترا بود به طور ناگهانی غیب شده بود و زن فکر کرده بود که تنهاش گذاشته و رفته. به خاطر همین از سر لج با همین مردی که الان شوهرش بود ازدواج کرد و بعد فهمید که لیسانس کامپیوتر ادعایی شوهرش رو باید تا حد سیکل پایین بیاره و خونه مستقل و این حرفها هم تبدیل به زندگی در خونه مادرشوهر میشه و بعد هم بددلی و بدبینی و بچه ننه بودن هم به همه‌ی محاسن شوهرش اضافه شد و دعوا و دعوا. (یک ماه بعد از عروسیِ زن، پسره پیدا شد و گفت که رفته بوده شهرستان رضایت خانواده اش را بگیره که درگیر مراسم ترحیم پدر و مادرش میشه! ای کاش این قدر با عجله توی یک ماه عروسی نکرده بود!) تا این که مادرشوهر اصرار کرد که چرا عروسش بچه‌دار نمیشه. اگه که قرار نیست بچه‌دار بشه باید پسرش اونو طلاق بده. حالا هم که زن ناخواسته (البته از نظر خودش) حامله شده و بقیه مسایل.

خانم دکتر بعد از شنیدن حرف‌های زن آهی کشید و گفت: که این طور! پس پاشو تا کارمون رو شروع کنیم. با حرف‌هایی که زدی جایی برای این بچه توی این دنیا نیست.

دو ساعت بعد، زن آماده رفتن از مطب بود. خانم دکتر گفت: به شوهرت چی میگی؟

زن بی‌حال و رنگ پریده گفت: میگم مطب شلوغ بود و توی صف ویزیت بودم. فوقش یک کتک کوچولو میخورم. شما فقط یک آژانس برای من بگیرید.

خانم دکتر گفت: خودم تو رو می‌رسونم.

شب وقتی زن کیفش را می‌گشت بسته پول خانم دکتر را دست نخورده با یک یادداشت دید: برای گرفتن وکیل لازمت میشه.

زن لبخندی زد و با خودش گفت: همین فردا!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت   توسط آسمان  |