<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آســمان آبـی</title>
<link>https://shab1387.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 01 Jan 2014 15:38:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>روزانه ها 1</title>
<link>https://shab1387.blogfa.com/post/256</link>
<description>دارم متن ادیت میکنم. یه چیزی از پشت چشم هام تیر میکشه و تا پشت سرم میره. یه حس درد . حس عمیق ناراحتی.</description>
<pubDate>Wed, 01 Jan 2014 15:38:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shab1387</dc:creator>
<guid>shab1387.blogfa.com/post/256</guid>
</item>
<item>
<title>یه دوست جدید</title>
<link>https://shab1387.blogfa.com/post/255</link>
<description>یه دوستی جدید از راه دور. این آخرین چیزی بود که بهش فکر میکردم. اونم وقتی که اکثر دوستی های قدیمی و روابط خویشاوندی نخ نما شدند و زوارشون در رفته. یه دوستی که با یه هفته بیخبری سراسیمه زنگ مینه و حالتو میپرسه. وای چقدر خوش به حالمه. خیلی زیاد. انقدر از هیجانش غافلگیر شدم که یه ایمیل یه صفحه ای براش زدم و کلی لذت بردم از این که دو دقیقه بعدش جوابمو داد. داشتن دوست حس فوق العاده ای به ادم میده.</description>
<pubDate>Fri, 29 Nov 2013 14:35:25 +0330</pubDate>
<dc:creator>shab1387</dc:creator>
<guid>shab1387.blogfa.com/post/255</guid>
</item>
<item>
<title>یکی بود یکی نبود1</title>
<link>https://shab1387.blogfa.com/post/254</link>
<description>یکی بود یکی نبود. یک دختری بود که دوست داشت با پسر پادشاه ازدواج کنه اما</description>
<pubDate>Sat, 12 Oct 2013 15:20:14 +0330</pubDate>
<dc:creator>shab1387</dc:creator>
<guid>shab1387.blogfa.com/post/254</guid>
</item>
<item>
<title>ای کاش می شد به جای بچه ها مامانشون مریض بشن. میشه؟</title>
<link>https://shab1387.blogfa.com/post/253</link>
<description>توی بچه داری هیچ چیزی به اندازه مریضی بچه اذیتم نمی کنه. اگر بچه ها مریض نمی شدند حتما ده دوازده تا بچه به دنیا می آوردم. پسرکم که مریض میشه همه رنگ های اطرافم چند درجه تیره تر میشه. پسرک خیلی مریض نمیشه اما وقتی مریض میشه اساسی مریض میشه. یادم میاد من توی دوران بچگی اصلا مریض نمی شدم. اون موقع ها انگار جنس آدم ها با الانی ها فرق می کرد. پسرک وقتی سرما می خوره دچار یک عارضه ای میشه به نام تجمع خلط غلیظ پشت حلق و کلی گرفتاری به مدت سه روز برای من درست می</description>
<pubDate>Thu, 03 Oct 2013 15:32:14 +0330</pubDate>
<dc:creator>shab1387</dc:creator>
<guid>shab1387.blogfa.com/post/253</guid>
</item>
<item>
<title>کجایی که بگی خوبی بابا!</title>
<link>https://shab1387.blogfa.com/post/252</link>
<description>سال های سال عادت داشتم وقتی اول مهر میشه و میرم سر کار و برمیگردم بابایی بهم زنگ بزنه و بگه چطوری بابا؟ چه خبر از مدرسه؟</description>
<pubDate>Mon, 30 Sep 2013 16:25:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shab1387</dc:creator>
<guid>shab1387.blogfa.com/post/252</guid>
</item>
<item>
<title>من و ماریا مونتسوری</title>
<link>https://shab1387.blogfa.com/post/250</link>
<description>این روزها بیشتر از قبل فیلم زبان اصلی می بینم. سریال های زبان اصلی کسل کننده شده اند و فیلم هابیشتر جذبم می کنند.</description>
<pubDate>Mon, 09 Sep 2013 19:29:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shab1387</dc:creator>
<guid>shab1387.blogfa.com/post/250</guid>
</item>
<item>
<title>اضطراب پنهان من</title>
<link>https://shab1387.blogfa.com/post/249</link>
<description>یک حالت عجیبی بعضی وقتها عارضم میشود که خودم اسمش را اضطراب پنهان گذاشته ام. این اضطراب پنهان کمی اذیتم می کند. بی هوا می آید و با کلی برنامه می رود. اضراب پنهان از صبح امروز آمده و الان مهمان کله بنده شده است.</description>
<pubDate>Mon, 09 Sep 2013 19:26:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shab1387</dc:creator>
<guid>shab1387.blogfa.com/post/249</guid>
</item>
<item>
<title>فاتحه ای بخوان </title>
<link>https://shab1387.blogfa.com/post/248</link>
<description>بچه که بودم مادربزرگی به لطافت گلبرگ های گل محمدی داشتم...</description>
<pubDate>Thu, 25 Jul 2013 18:45:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shab1387</dc:creator>
<guid>shab1387.blogfa.com/post/248</guid>
</item>
<item>
<title>حجم اندوه من</title>
<link>https://shab1387.blogfa.com/post/247</link>
<description>امروز چهارمین ماهگرد رفتن پدر عزیزم است....</description>
<pubDate>Wed, 24 Jul 2013 14:58:09 +0330</pubDate>
<dc:creator>shab1387</dc:creator>
<guid>shab1387.blogfa.com/post/247</guid>
</item>
<item>
<title>بایدهای زندگی</title>
<link>https://shab1387.blogfa.com/post/246</link>
<description>وقتی یک بزرگسالی خیلی کارها را باید بکنی. بایدی که اکثر وقتها واقعا باید است. این باید می تونه زندگی را سخت و دردناک بکنه...</description>
<pubDate>Wed, 05 Jun 2013 12:04:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shab1387</dc:creator>
<guid>shab1387.blogfa.com/post/246</guid>
</item>
</channel>
</rss>
