بالاخره با نذر و نیاز ننه جون و عم قزی تونستم گواهینامه رانندگی یا به قول ننه جون تصدیق ماشینو بگیرم و پا به پای مردا راننده حرفه ای بشم. هوراا!

یه چند ماه بعد با پولای پس انداز و قرضی که از ننه جون گرفتم رفتم که ماشین بخرم! هورراا!!

همین جا باید خودمو معرفی کنم. من یه دخترخانم سی و چندساله دانشجوی کارشناسی ارشد منطق ام! (فکرشو بکنید...!) یا به قول ننه جون فولِ لیشانش! (وقتایی که دندون مصنوعی نداره!) یه جورایی فمنیسم و در نتیجه مجردم.  کلی شغل های متنوع داشتم و دارم. مثلِ معلم خصوصی بچه تنبلا، بیبی سیتر بچه های آبجی خانوما (یا همون بچه به پای خودمون)، کارمند پاره وقت، معلم آموزشگاه هنر و هزار تا چیز دیگه.

در یه خونواده متوسط سنتی با کلی خواهر (دریغ از یه داداش! آ...ه! البته از زبان آقاجون) با یه بابای بازنشسته نظامی سختگیر سبیل چماقی و یه مامانِ (آخی طفلکی!) خونه دار نازِ یه جورای سربه زیر تو یه خونه ارث و میراثی با عموها و مادربزرگ و شیش تا آبجی ام زندگی می کنم.

قصه ماشین خریدن را تا همین جا داشته باشید...

به قول شهرزاد قصه گو شب به پایان رسید و ...