ایستگاه اتوبوس 4 (نامه)
پیرمرد خیلی زودتر از همیشه به ایستگاه موردعلاقهاش رسید. خواست روی صندلی ایستگاه بنشیند که پاکت را دید.
پیرمرد خیلی زودتر از همیشه به ایستگاه موردعلاقهاش رسید. خواست روی صندلی ایستگاه بنشیند که پاکت را دید.
امروز میدانم که آن روزها در اوج ناامیدی بودم. هیچ راه گریزی نداشتم...
داشتم می گفتم که برای اجرای نقشه ام همه ی جوانب را بررسی کردم و رفتم آشپزخانه.
مامان نازنازیم مشغول درست کردن غذا بود. داشت خورشت آلو مسما درست می کرد.
پیرمرد مدتی بود که روی صندلی چوبی ایستگاه نشسته بود و به جلو خیره شده بود. امروز کسی به این ایستگاه نیامده بود. چندتا اتوبوسی هم که رد شدند در این ایستگاه توقّفی نداشتند.
حدود ظهر بود که دو بچه به ایستگاه رسیدند.
امروز شنبه بود. پیرمرد که از خونه بیرون آمد بعد از کلی راه رفتن خودشو جلوی ایستگاه اتوبوس کوچکی پیدا کرد که با تبلیغ یک شامپوی معروف اما بی خاصیت وطنی تزیین شده بود. آهی کشید و روی نیمکت نشست.
سلام من همان راننده ی حرفه ای پست قبلی هستم. یادتان که هست.
امروز که فکر می کردم دیدم که دلم برایت خیلی تنگ شده است.
بالاخره با نذر و نیاز ننه جون و عم قزی تونستم گواهینامه رانندگی یا به قول ننه جون تصدیق ماشینو بگیرم و پا به پای مردا راننده حرفه ای بشم. هوراا!
یکی از آن نگاه های تحقیرآمیزی که سنگ را آب می کرد ...
روز گرمی بود. از آن روزهای گرم تابستانی که حتی سنگ ها هم عرق می کنند.
مادر بود. حتی در آخرین نفس هایش هم مادر بود...
رد سیلی رو گونه زن دید و درد را در دستهایش حس کرد اما...
یکی از روزهای ده سالگی دخترک بود....