ایستگاه اتوبوس 4 (نامه)

پیرمرد خیلی زودتر از همیشه به ایستگاه موردعلاقه‌اش رسید. خواست روی صندلی ایستگاه بنشیند  که پاکت را دید.

ادامه نوشته

فیلسوف 2

امروز می‌دانم که آن روزها در اوج ناامیدی بودم. هیچ راه گریزی نداشتم...


ادامه نوشته

راننده حرفه ای 3  (مقدمات نقشه)

داشتم می گفتم که برای اجرای نقشه ام همه ی جوانب را بررسی کردم و رفتم آشپزخانه.

مامان نازنازیم مشغول درست کردن غذا بود. داشت خورشت آلو مسما درست می کرد.



ادامه نوشته

ایستگاه اتوبوس 3

پیرمرد مدتی بود که روی صندلی چوبی ایستگاه نشسته بود و به جلو خیره شده بود. امروز کسی به این ایستگاه نیامده بود. چندتا اتوبوسی هم که رد شدند در این ایستگاه توقّفی نداشتند.

حدود ظهر بود که دو بچه به ایستگاه رسیدند.

ادامه نوشته

مرد همیشه عاشق

یک بار یک جایی خوانده بودم که با عشق زندگی ات ازدواج نکن. وقتی این جمله را خواندم بیست سالم بود و گفتم عجب نویسنده خری!

ادامه نوشته

ایستگاه اتوبوس 2

امروز شنبه بود. پیرمرد که از خونه بیرون آمد بعد از کلی راه رفتن خودشو جلوی ایستگاه اتوبوس کوچکی پیدا کرد که با تبلیغ یک شامپوی معروف اما بی خاصیت وطنی تزیین شده بود. آهی کشید و روی نیمکت نشست.


ادامه نوشته

پیرمرد 2

سرفه های پیرمرد و تق تق میل بافتنی پرستار تنها صداهایی بودند که می شنیدم.
از حق نگذریم داستان گوی ماهری بود.

ادامه نوشته

پیرمرد1

یک خونه براش خریدم توی کامرانیه که یک تیم فوتبال می تونند در سالن اش بازی کنند. سونا و از این چیزی آره! درسته چکوزی هم داره....

ادامه نوشته

فیلسوف 1

امروز از صبح حال خوبی نداشتم. هوای تابستان را اصولا دوست ندارم.

ادامه نوشته

راننده حرفه ای 2

 

سلام من همان راننده ی حرفه ای پست قبلی هستم. یادتان که هست.

ادامه نوشته

آسمانی

امروز که فکر می کردم دیدم که دلم برایت خیلی تنگ شده است.

ادامه نوشته

راننده حرفه ای 1  (معرفی)

بالاخره با نذر و نیاز ننه جون و عم قزی تونستم گواهینامه رانندگی یا به قول ننه جون تصدیق ماشینو بگیرم و پا به پای مردا راننده حرفه ای بشم. هوراا!

ادامه نوشته

آن دیگری

یکی از آن نگاه های تحقیرآمیزی که سنگ را آب می کرد ...


ادامه نوشته

تلفن

وقتی تلفن زدم حس کردم که پریشان است. اما چیزی نگفت.

ادامه نوشته

پیروزی

روز گرمی بود. از آن روزهای گرم تابستانی که حتی سنگ ها هم عرق می کنند.

ادامه نوشته

همیشه مادر

مادر بود. حتی در آخرین نفس هایش هم مادر بود...

ادامه نوشته

ستاره آسمان

کودک از مادر پرسید: دوستم داری؟

ادامه نوشته

اگه مرد بودم...

رد سیلی رو گونه زن دید و درد را در دستهایش حس کرد اما...

ادامه نوشته

لذت کتاب خریدن

یکی از روزهای ده سالگی دخترک بود....

ادامه نوشته