تلفن
وقتی تلفن زدم حس کردم که پریشان است. اما چیزی نگفت.
خندیدیم و کلی حرف زدیم. می خواستم خداحافظی کنم که بی قرار پرسید: باز هم زنگ می زنی؟
با خنده گفتم: مگر همیشه زنگ نمی زنم؟
با اعوجاجی در کلام گفت: آآآخ...ه ... چرا ززنگـــ گ می زنی اما نمی دانم چرا این بار فکر می کنم دیگر زنگ نخواهی زد.
خندیدم و گفتم: دوباره خیالاتی شدی؟
با پریشانی گفت: نه ولی... و تلفن قطع شد.
فردا که زنگ زدم گفتند دیگر آن جا نیست..
سال هاست که می گردم اما هیچ جا نیست. الان هم می خواستم به او زنگ بزنم اما نمی دانم به کجا!
+ نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت توسط آسمان
|