روزانه ها 1
دارم متن ادیت میکنم. یه چیزی از پشت چشم هام تیر میکشه و تا پشت سرم میره. یه حس درد . حس عمیق ناراحتی.
دارم متن ادیت میکنم. یه چیزی از پشت چشم هام تیر میکشه و تا پشت سرم میره. یه حس درد . حس عمیق ناراحتی.
یه دوستی که با یه هفته بیخبری سراسیمه زنگ مینه و حالتو میپرسه. وای چقدر خوش به حالمه. خیلی زیاد.
انقدر از هیجانش غافلگیر شدم که یه ایمیل یه صفحه ای براش زدم و کلی لذت بردم از این که دو دقیقه بعدش جوابمو داد. داشتن دوست حس فوق العاده ای به ادم میده.
یکی بود یکی نبود. یک دختری بود که دوست داشت با پسر پادشاه ازدواج کنه اما
توی بچه داری هیچ چیزی به اندازه مریضی بچه اذیتم نمی کنه. اگر بچه ها مریض نمی شدند حتما ده دوازده تا بچه به دنیا می آوردم.
پسرکم که مریض میشه همه رنگ های اطرافم چند درجه تیره تر میشه. پسرک خیلی مریض نمیشه اما وقتی مریض میشه اساسی مریض میشه. یادم میاد من توی دوران بچگی اصلا مریض نمی شدم. اون موقع ها انگار جنس آدم ها با الانی ها فرق می کرد. پسرک وقتی سرما می خوره دچار یک عارضه ای میشه به نام تجمع خلط غلیظ پشت حلق و کلی گرفتاری به مدت سه روز برای من درست می کنه. باورش سخته ولی در این سه روز ساعت های خواب و بیداریم عوض میشه و همه چیز تعطیل تا خوب شه. الان روز دوم مریضی هستیم و چشم های کوچولوش بی قرار و ملتهبه. اگه می شد بی هیچ مکثی به جای اون مریض می شدم تا تن کوچولوش درد نکشه.
پسرک زود خوب شو.
سال های سال عادت داشتم وقتی اول مهر میشه و میرم سر کار و برمیگردم بابایی بهم زنگ بزنه و بگه چطوری بابا؟ چه خبر از مدرسه؟
این روزها بیشتر از قبل فیلم زبان اصلی می بینم. سریال های زبان اصلی کسل کننده شده اند و فیلم هابیشتر جذبم می کنند.
یک حالت عجیبی بعضی وقتها عارضم میشود که خودم اسمش را اضطراب پنهان گذاشته ام. این اضطراب پنهان کمی اذیتم می کند. بی هوا می آید و با کلی برنامه می رود. اضراب پنهان از صبح امروز آمده و الان مهمان کله بنده شده است.
بچه که بودم مادربزرگی به لطافت گلبرگ های گل محمدی داشتم...
امروز چهارمین ماهگرد رفتن پدر عزیزم است....
وقتی یک بزرگسالی خیلی کارها را باید بکنی. بایدی که اکثر وقتها واقعا باید است. این باید می تونه زندگی را سخت و دردناک بکنه...
نمی دانم تا به حال در میانه یک دعوای پر زد و خورد بوده اید یا نه؟ اگر بوده اید یکی از طرفین دعوا از نزدیکان شما بوده است یا نه؟
امروز اولین ماهگرد رفتنش شده. یک ماه پیش رفت. این یک ماه سخت و تلخ و بغض آلود گذشت.
دیروز در کنار مزارت در میانه مرز هوشیاری و جنون لحظه ای ایستادم و خودم را نظاره کردم. گریسته بودم...
آخرین سالی بود که با ما بود. همه مان می دانستیم که سال دیگر او را نخواهیم داشت...
یکی از همین روزها در روزی که آبی ترین آسمان را داشته باشد پر خواهم کشید و در اوج آسمان گم میشوم.
گریستم. از اعماق قلبم گریستم. قلب رنجورم شاید تاب تحمل این همه درد را نداشته باشد.
در خواب می دید که در مجلس ختم پدرش بهت زده ایستاده است و ...
آن روزها که تازه رفته بود خیلی خوابش را می دید. به خوابش می آمد و آرامش می کرد و...
بعد از دو ماه از شروع سال تحصیلی هنوز هم هر صبحی که باید به مدرسه می رفت عزا می گرفت.
- اه باز هم یک صبح کوفتی دیگر. لعنتی.
یک بار دیگر آغاز کردن
یک بار دیگر شانزده ساله بودن و در خانه پدری گشتن
هیچ چیز بدون اجازه من نمی تواند من را شاد کند.
هیچ چیز بدون اجازه من نمی تواند من را غمگین کند.
به کسانی که به شما حسودی میکنند احترام بگذارید !زیرا اینها کسانی هستند که از صمیم قلب معتقدند شما بهتر از آنانید
مردن از زندگی کردن بسیار آسان تر است...