آخرین سالی بود که با ما بود. همه مان می دانستیم که سال دیگر او را نخواهیم داشت. آن سال همگی تلاش می کردیم بهترین باشیم. او هم تلاش می کرد. دردهایش را کمتر گزارش می داد و سعی می کرد لبخند کمرنگش را حفظ کند. اما من این میانه چه می کردم. من دروغگوی خوبی نیستم اما آن سال عید دروغهای خیلی خوبی می گفتم. می گفتم و می گفتم. اصلا از گفتن آن دروغ ها پشیمان نیستم. آن سال عید مثل سنجاقکی بودم که با اضطراب از این طرف به آن طرف می رفتم. هیچ وقت دوست ندارم آن سال برگردد و دوباره آن روزها را مرور کنم. حس می کردم من می توانم زمان را متوقف کنم اما ته دلم می دانستم که ناتوان تر از این حرف هایم. بهار آن سال کمرنگ بود کمرنگ که نه خاکستری. 

در زندگی از خیلی کارهایم پشیمان شده ام اما هیچ وقت از دروغ های آن سال ناراحت و از گفتنشان پشیمان نیستم. به چشم هایم نگاه می کرد و با نگاه نمناکش می پرسید سال دیگر هستم تا شماها را ببینم و من با شهامت زیاد سریع می گفتم پس نه فکر کردی قرار است ما کجا برویم. او می گفت شما نه من. و من بلافاصله می گفتم مگر قرار است سفر بروی یا می خواهی از ما جدا شوی؟ می خندید و می گفت نه بابا همین طوری گفتم و فروغ کمرنگی در چشمان سیاهش شعله می کشید تا وقتی که درد یادش می انداخت و شعله چشمان کم فروغش سوسو می زد.

سیزده بدر آن سال آخرین دروغ عید را با خنده و رقص گفتم و با تمام وجود در تنهایی گریستم. سال های بعد هر سیزده بدر به یاد دروغ های آن سال هم می خندم و گریه می کنم. خودم بهتر از هر کسی می دانم که دروغگوی خوبی نیستم. اما آن عید او می خندید. خوشحالم که آخرین عیدمان با او رنگی بود.