وقتی یک بزرگسالی خیلی کارها را باید بکنی. بایدی که اکثر وقتها واقعا باید است. این باید می تونه زندگی را سخت و دردناک بکنه. اونقدر که خیلی وقتها مجبور بشی آه بکشی و سرتو پایین بیندازی و بری کارهایی را که دوست نداری انجام بدهی. بزرگسال بودن مزیت هم دارد. خیلی وقتها مجبور نیستی کارهایی را که نمی خواهی انجام بدهی و می توانی خودت باشی. خود خودت.

چه تناقض عجیبی. مجبور بودن و مجبور نبودن!

یک مفهومی هست تحت عنوان زندگی اصیل. یکی از بزرگان چند وقت قبل در یک مقاله ای نوشته بود که ازدواج مانع از زندگی اصیل می شود و یک انسان معنوی برای اصیل بودن و اصیل زندگی کردن باید گزینه ازدواج را انتخاب نکنه. اولش این حرفش خیلی برام عجیب بود اما بعد فکر کردم حقیقیت بزرگی در اون نهفته است. بارها و بارها به خاطر طرف مقابلم دست از خواسته های واقعی و ضروری ام گذشته ام. بعضی وقتها اونقدر زیاد که از خودم و طرف مقابلم متنفر شدم. انگاری ذات ازدواج اینه که باید ( با تاکید زیاد روی باید) از خواسته هات بگذری.

یک کسی یک جایی یک حرف خوبی می زد اونم این بود که به جای اینکه اعلام کنی می خواهی این جور باشی یا اون جور برو عمل کن و اصلا هم اعلان نکن. این روزها یک فضای خصوصی برای خودم ایجاد کردم که توش از خودم لذت می برم. از خودم و خواسته های کوچیک خودم. بدون این که هی بجنگم و به همسر جان اعلان کنم اینو می خواهم یا اونو که تو گفتی نمی خواهم. این فضای خصوصیه و وقت هایی که برای خودم می گذارم باعث شده بتونم اون جاهایی که مجبورم بایدها را رعایت کنم کمتر ناراحت بشوم و بی تنش از کنار مجبور بودن های زندگی مشترک بگذرم. یک جورهایی متوجه تغییر رابطه ام با همسرم هم شده ام. وقتی فشاری روی خودم از بابت عمل به بایدها ندارم انگاری یه کمی آروم تر شدیم. حالا با وقت هایی که برای خودم می گذارم و احساسات و عواطف درونی ای که ازشون لذت می برم و دربارشون با کسی حرف نمی زنم او رو هم بیشتر دوست دارم. مثل اون موقع هایی که هنوز زیر یک سقف نبودیم و مجبور نبودیم یک کوه مسئله را مدیریت کنیم.