امروز چهارمین ماهگرد رفتن پدر عزیزم است. مردی که در تمام زندگی عاشقانه دوستش داشتم. چهارماه پیش ناگهانی از پیشم رفت و هنوز در حسرت صدای پرطنین و نگاه دوست داشتنی اش هستم. در این ماه های پس از نبودنش هروز بارها در فراغش گریسته ام. بارها و بارها. اولین بازی است که در زندگی ام از گریستن خسته نمی شوم. امسال در سالگرد تولدم فهمیدم که پیر شده ام . خیلی پیر. حس کهنسالی همانند سمی در رگهایم موجب کسالت و افسردگی ام شده است. وقتی والدینت را از دست می دهی ریشه هایت با زمین گسسته می شود. با نبودن مردی که عاشقانه دوستش داشتم و دارم فهمیدم که پیر شده ام. خیلی پیر... خیلی. و از این حس اندوهگینم.

وقتی مادرم از کنارم رفت شب های زیادی خوابش را می دیدم. شب های زیادی با حس اینکه در خواب میبینمش به خواب می رفتم. اما این روزها اصلا خواب پدرم را نمی بینم. تتمه علائق مذهبی ام را سالهاست که از دست داده ام و باورهایم را هم. خواب دیدن برایم بیمعناست و دل بستن به خواب ها هم پوچ و بیهوده. اما حالا در چهارمین ماه آرزو دارم ای کاش در دنیای کهنه عقایدم بودم و پدرم را در خواب می دیدم. دلم بدجوری برایش تنگ شده . تنگ شدن دل کلمه کم توانی برای این حجم از احساسات است. دلتنگی کلمه لطیف و ظریفی است که نمی تواند حجم اندوهم را از ندیدنش بیان کند.