یک بار دیگر عاشق شدن...

یک بار دیگر آغاز کردن

یک بار دیگر شانزده ساله بودن و در خانه پدری گشتن

یک بار دیگر شش سالگی خواهر کوچکم

آن وقتی که کوچک بود با چشمانی به معصومیت چشمان پسر کوچکم به من می نگریست.

یک بار دیگر مامانی گویان در اتاق های خانه پدری رفتن و گشتن

یک بار دیگر صبح های جمعه دوران کودکی ام

یک بار دیگر بی دغدغه نان و غم فردا نفس کشیدن

.

.

.

آه ای فردای نیامده دوستت ندارم.

نیامده نمی خواهمت که نگرانی از آمدنت امروزم را تیره و تار کرده است.

آه ای آینده نامحتوم از بس به تو فکر کردم امروز و دیروز را از یاد بردم.

چگونه از این ویز ویز دائمی رها شوم

ویز ویز ذهن تنها و افسرده ام.