کابوس بی پدری
در خواب می دید که در مجلس ختم پدرش بهت زده ایستاده است و هنوز درک نکرده بود که دیگر نیست. همه ی ادم هایی که نشسته بودند را میدید و مبهوت بود. کمی بعد با بلندترین صدایی که تا آن روز شنیده بود فریاد زد. جیغی بلند و کشدار. ضجه ای که از اعماق قلب دردناکش بیرون می آمد. خلا و سیاهی درونش را پر کرده بود و فقط حضور پدرش را میخواست. پس از این جیغ گریه کرده بود. به شدت گریست. بی مهابا فقط طوفانی از اشک از چشم هایش سرازیر می شد. مدام تکرار می کرد: بابایی کجایی؟؟ انقدر گریست که اشکی نماند و نفسی هم.
به گوشه گوشه خانه نگاه میکرد تا پدر نه این مرد اسطوره ای تمام زندگی اش را بیابد. چه سخت بود نبودنش. همان لحظه حضورش را می خواست. از اعماق وجودش او را می خواست.
وقتی بیدار شد با خودش زمزمه کرد چه خوب بود که خواب بودم. اما می دانست که در بیداریش هم مرد محبوب کودکیش روزهاست که ناپدید شده است. راستی پدر دانای کل قهرمان جذاب دوران کودکیش در کدام کوچه گذر عمرش گم شده بود. شاید باید بر می گشت و جستجویش می کرد؟ نمی دانست. بی خواب که شد به اتاق پسرش رفت و رواندازش را مرتب کرد و پیشانی خنکش را بوسید و زمزمه کرد: تو چه وقت من را گم خواهی کرد؟ می دانست که آن روز می رسد. اما می خواست آمدنش را به تاخیر بیندازد.