....
وقتی تلفن زنگ خورد و گفتند بیا باور نکردم. توی راه هم باور نکردم. وقتی قامت استوارش را خوابیده روی زمین دیدم هم باور نکردم. صورت بی رنگ و آرام اش نشان از رفتن می داد اما رفتنش را باور نکردم. هر روز به رفتنش فکر می کنم و کودکانه انکارش می کنم. نمی دانم چه کنم. غم نبودنش زخمی سوزناک در سینه ام شده. تلفن که زنگ می خورد منتظر صدای مردانه و قدرتمندش هستم که پشت پیغامگیر بگویید کجایی بابایی. تلفن را بردار.
آه خدایا چه کنم؟ سینه ام تاب تحمل این همه رنج را ندارد. دلم برایت خیلی تنگ شده. ای کاش بودی. ای کاش یک گوشه این دنیا بودی. تصور تو زیر ان خاک ها هلاکم کرده.
قلبم این روزها زیاد می سوزد. چشمانم لحظه ای خشک نیستند. اندوهم بی پایان شده. روزهایم سیاه و تاریک است. در این سه هفته و اندی می سوزم و دود از درونم به آسمان می رود.
آه چه کنم؟ طاقت ندارم. نمی دانم چه کنم...