گریستم. از اعماق قلبم گریستم. قلب رنجورم شاید تاب تحمل این همه درد را نداشته باشد. تمام حجم قلبم از غصه پر شده. سیاهی و تاریکی احاطه ام کرده. روحم ناتوان و خسته از این حجم اندوه است. خدای دوران کودکی هایم روی تخت خوابیده بود و فقط تکرار میکرد درد دارم و من ناتوان او را مینگریستم.

آه ! چقدر از انسان بودن بیزارم. بیزار از این جسم ناتوان و رنجور که با هر چیزی آسیب می بیند. واقعا همه این درد و رنج ها ارزش دارد؟ زیستن بر روی این زمین جز درد و رنج ارمغانی ندارد.

ای کاش ایمانی به بودنش داشتم تا مثل شکاکان و دینداران شکایتش را به خودش می کردم. ای کاش. اما در این دنیای تهی هیچ شکایتی هم نمیشود کرد تا کمی تشفی خاطر اندوهگینم باشد. 

ای کاش ها هم دردی از من دوا نمیکند. نمی دانم دل دردمندم را به کدام سو پرتاب کنم تا از دستش راحت شوم. فقط ای کاش میشد راهی پیش پایم باز می شد و از این خراب شده می رفتم و تا سال های سال کسی را نمی دیدم. ای کاش!