فاتحه ای بخوان
عصرهای پنجشنبه بسیاری با مادر و پدر و مادربزرگ سفر بلندی به دیار رفتگان داشتیم. فامیل گسترده بود و آشنایان زیاد و رفتگان بسیار. در دنیای کودکی و نوجوانی بهشت زهرا رفتن یک سرگرمی جالب بود. نسیمی که لای درختان می وزید و گونه های آدم را به نرمی می نواخت. زمزمه و پچ پچ آدم ها در قطعات قدیمی. و در غروب خنک و نارنجی بهشت زهرا هوایی شفاف و خنک که آدم را بغل می کرد و هزاران حس شگفت دیگر...
در مسیر رفتن مادربزگ تسبح می انداخت و ذکر می گفت. گاهی یک تسبح هم برای من می آورد و من هم به تبعیت از او ذکر می گفتم. از همان موقع این کارها برایم بیمعنی بود. چرا باید برای مردگان کلمات عربی را مدام در مدام می خواندیم؟ چه فایده ای در این ذکر گفتن بود که من احساسش نمی کردم؟ تازه آن سالها مثل بیشتر نوجوانها کلی برای خودم سنتی بودم و دیندار!
در عالم نوجوانی با کمی جسارت از مادربزرگ این سوال ها را پرسیدم و او در جواب گفت تو بخوان ثوابش به انها میرسد و من مصرانه گفتم هر کسی باید برای بهتر شدن خودش تلاش کند و هیچ فایده ای از این گفتن و گفتن به کسی نمیرسد و فقط ذهن را خواب آلود و دهان را خسته می کند..... آن روز خیلی حرف زدیم و در پایان ختم کلام مادربزرگ گفت تو برای من ذکر بگو. وقتی من مردم هر شب جمعه برای من فاتحه بخوان حتی اگر اعتقاد نداری.
و بیش از هجده سال است که من هر شب جمعه بی اختیار (کاملا بی اختیار) فاتحه می خوانم..... بسم الله الرحمن ارحیم....