دفتر مدرسه 1
بعد از دو ماه از شروع سال تحصیلی هنوز هم هر صبحی که باید به مدرسه می رفت عزا می گرفت.
- اه باز هم یک صبح کوفتی دیگر. لعنتی.
این را توی دلش زمزمه می کرد و بی شتاب بلند میشد و مثل محکومی که پای چوبه دار می رود می رفت و اولین جیش صبحگاهی را می کرد و دست و رو شسته مثل بچه های خوب بی غر و اخم و تخم لباس می پوشید و با اهالی خانه خداحافظی می کرد و می رفت.
توی مدرسه با آبدارچی و ناظم و همکارها سلام و احوالپرسی می کرد و حاضر و آماده می رفت سر کلاس.
هر چند وقت یکبار توی کلاسهاش نظرسنجی می کرد و به جز چندتا ایراد جزئی اغلب بچه ها تحسین اش می کردند و ایرادی توی کارش نمی دیدند. رابطه اش با مدیر و رئیس منطقه هم خوب بود و اون موقع ها که با سرویس به مدرسه می رفت توی ترمینال با خیلی ها سلام و علیک داشت.
با این توصیفات یک معلم دوست داشتنی و تودل برو بود. اما یک نفر بود که از این معلم تو دل برو راضی نبود. یک نفر که هر صبح روز کاری غر می زد و نمی خواست به مدرسه بره. یک نفر که بعد از حدودهای بیست سال کار هنوز دوست نداشت به مدرسه بره و اون کسی نبود غیر از خودش. دانش آموزها و معلم ها و مدیر و آبدارچی و .. نمی توانستند تصور کنند که اون چقدر از معلم بودن متنفره.
این که دوست نداشت معلم باشه ربطی به حقوق و مزایا و سختی کار نداشت. ربطی به هیچ چیز خاص و ملموس و قابل اشاره ای توی این دنیا نداشت. فقط این که اون ... راستش یک کم خنده دار است . بعد از بیست سال کار معلمی و به قول معلم ها گچ خوردن، از دفتر مدیر مدرسه می ترسید. فقط همین. دوازده سال درس خواندن و بیست سال کار کردن جمعا میشود سی و دو سال حضور در مدرسه ذره ای از ترس اون از دفتر مدیر کم نکرده بود. وقتی به مدرسه می رفت با ترس و لرز از جلوی دفتر مدیر رد می شد. وقت هایی که باید برای کاری به دفتر مدیر می رفت اشهدشو یواشکی توی دلش می خواند و با لبخندی زورکی با سری صاف و پشتی استوار به دفتر میر مدرسه نزول اجلال می کرد. مدیر این مدرسه و مدیر دوازده مدرسه دیگری که اون توی اونها درس داده بود و هیچ کدام از سیصد چهارصد همکارش توی این سال ها و هفت هزار و هشتاد و خرده ای دانش آموزش و همسرش و ... بقیه هیچ وقت نفهمیدند که اون از دفتر مدیر وحشت داره.
راستی چرا از دفتر مدیر می ترسید؟؟ کسی می دونه؟