روزانه ها 1
دیشب دیدن کسی رفته بودیم که برام خیلی عزیزه. خیلی. اونقدر که با دیدنش چند روز پرانرژی و سرحالم. کلی حرف های خوب زد و کلی حال خرابمو بهتر کرد. این روزها تعداد روزهای حال خوبم خیلی کمتر از روزهای بدحالی ام هست.
یه بار داشتم فکر می کردم ای کاش این جور وقت ها میتونستم اعتقاداتمو با یک سوییچ بچرخونم و سنتی بشم. به جهانی با حساب و کتاب ایمان بیارم که توش نظام پاداش و عذاب هست. جایی که یه کسی وایساده و داره ازت مواظبت میکنه. یه حس گرم که مثل پتو دورتو بگیره و نذاره که از درون یخ بزنی. ولی حیف که همچین سوییچی نیست و نظام دنیا هم اینطوریا نیست. خودتی و خودت و تنها بودنت.
عیب
بزرگسال شدن اینه که هی دور و برت خلوت و خلوت تر میشه. یه کسایی می میرن و
با یه کسایی هم بعد از یه مدتی مراورده نمیکنی و ترجیح میدی به هزارتا دلیل
دوست تازه هم نگیری. خیلی حیف. الان دلم یه دوست میخواد که تلفنو برداره و
بزنگه که سلام خوبی میای بریم ولیعصر یه قدمی بزنیم و کمی راه بریم؟ حیف که
تلفن خونه ام بری همچین مکالمه ای زنگ نمی زنه. حیف!