ای کاش!
دیروز در کنار مزارت در میانه مرز هوشیاری و جنون لحظه ای ایستادم و خودم را نظاره کردم. گریسته بودم. آنقدر گریسته بودم که خودم را از یاد برده بودم. یادم نیست چه ها می گفتم اما همه از سر دلتنگی بود. لحظه ای حس کردم دوست دارم فریادی گوشخراش بزنم و با فشار انگشتانم سینه ام را بشکافم و قلب دردمند و رنجورم را بیرون بیاورم تا کمی راحت تر نفس بکشم. می خواستم دست هایم را به آسمان ببرم و تو را از آن بالا به زمین بکشم. آسمانی که فقط و فقط در آن لحظه فکر می کردم جایگاه تو است چون در لحظات دیگر می دانم که خالی است. خالیِ خالی.
ای کاش دیگرانی در کنارم نبودند تا می توانستم با اشک هایم مزارت را شستشو دهم. ای کاش کسی نبود تا به شکیبایی دعوتم کند و می گریستم و می گریستم و از حال می رفتم و لحظه ای فقط لحظه ای چشمانت را دوباره می دیدم. می دانی چقدر دلم برایت تنگ شده؟ می دانی چقدر گوش هایم مشتاق شنیدن صدای گرمت اند؟ ای کاش به دنیای بعد از این ایمان داشتم و خودم را تسلی می دادم که دوباره می بینمت. ای کاش!