یکی بود یکی نبود1
یکی بود یکی نبود. یک
دختری بود که دوست داشت با پسر پادشاه ازدواج کنه اما اون دختر آسیابون پیر
یه ده کوچیک بود. دختر قصه ما با اینکه از خانواده فقیری بود و خیلی هم
خوشگل نبود اما باهوش بود. اون عادت داشت خوب به حرف ها گوش بده و سر فرصت
فکر کنه و برای رسیدن به هر چیزی دوتا نقشه بکشه که اگه یکی نگرفت اون یکی رو استفاده کنه. اما از کجای داستان دلش
خواسته بود که زن پسر پادشاه بشه خودش یه قصه جداگانه داره که شاید یه وقت
دیگه براتون تعریف کردم. این قصه ما درباره نقشه ایه که اون کشید و به پسر
پادشاه رسید. البته درست نیست وسط داستان آخرشو تعریف کرد اما از اونجایی
که من همیشه بعد از چند صفحه از هر کتابی بی اختیار آخرشو می خونم گفتم که شما هم
کمی شاد بشید اما این احتمال رو هم در نظر بگیرید که یه وقتی نقشه یک و دو
دختر درست از آب درنیاد و ... بگذریم.
یک روز صبح دختر از خواب بیدار شد و با خودش گفت امروز روز منه و رفت که دست و صورتش رو بشوره. آسیابون پیر که کار و کاسبی اش رونقی نداشت شنید که دخترش بیدار شده اما خودشو به خواب زد.
دختر بعد از شستن دست و صورتش تشت لباس ها رو برداشت و رفت لب چشمه. به چشمه که رسید با خوشحالی دید که زن های زیادی کنار چشمه دارند لباس می شورند. نفس عمیقی کشید و کنار یکی از زنها نشست...
ادامه دارد
+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر ۱۳۹۲ ساعت توسط آسمان
|