دو روزی هست که سعی می کنم کمتر بغض کنم. در این دو روز بیشتر از قبل به یادش هستم. بیست و چند روزی از رفتن نابهنگامش می گذرد. در این روزها قلب زخمی ام درد می کرده است. حس می کنم ضجه قلبم خفه کننده شده است. چندبار می توانی با صدای بلند بگویی که چقدر غمگینی؟ چندبار می توانی یک دفعه گریه کنی و گریه ات به ضجه تبدیل شود. چندبار می توانی سر به اسمان برداری و ناله کنان بپرسی چرا؟

گریه کرده ام. مویه هایم بی پایان شده است. زخم قلبم خون چکان است اما همه و همه ی اینها بی فایده است. او نیست. نبودنش زجرم می دهد. نبودنش ذره ذره آبم می کند. نمی دانم چه کنم. روزهایم را در این دو روز بدون گریه گذرانده ام چون اطرافیانم گله مندانه گفته اند بس کن. همیشه در زندگی به خاطر دیگران زیسته ام و این بار هم تاب و توان آزردنشان را ندارم. قبلاً اصطلاح غمباد را شنیده بود و تصور دقیقی از آن نداشتم اما حالا به روشنی تمام می دانم که چیست. وقتی که قلبت از شدت ناراحتی تاب و توان زدن نداشته باشد و نتوانی حجم غصه ات را با هیچ واحدی توصیف کنی غم و اندوه مثل بادکنکی شوم درونت بزرگ و بزرگ تر می شود. منِ توخالی این روزها از حجم نبودنش غمگین و غمبادگرفته شده ام.

گاهی فکر می کنم خوش به حال انسان دنیای سنتها که به عالمی و جهانی دیگر اعتقاد دارد و امیدوار است دیدارها روزی تازه شود. در دنیای بی بازگشت من، رفتن رفتن است و بازگشت و دیداری در پی ندارد. می دانم او از دست رفته ای است که دیگر نمی توانم صدای گرمش را بشنوم.

او رفته در حالی که به اندازه کافی نگفته بودم که دوستش دارم. روزی چندبار می گویم دلم برایت تنگ شده. دلم حیلی تنگ شده. نمی دانی دلم چقدر تنگ دیدارت است. خیلی...