اضطراب پنهان من
یک حالت عجیبی بعضی وقتها عارضم میشود که خودم اسمش را اضطراب پنهان گذاشته ام. این اضطراب پنهان کمی اذیتم می کند. بی هوا می آید و با کلی برنامه می رود. اضراب پنهان از صبح امروز آمده و الان مهمان کله بنده شده است.
این جور وقت ها تلسکوپم را به عمیق ترین زوایای روحم می برم و سعی می کنم دلایل اضطرابم را بی طرفانه دسته بندی کنم.
مدتی است که می توانم به راحتی دلایل ایجاد و ماندگاری احساسات و عواطفم را دریابم و بعد با آرامش با حال و هوایم کنار بیایم. این اضطراب پنهان از آن حال و هواهایی است که در عین ناراحت کردنم موجب حس هیجانی در دلم می شود.
بگذریم. امروز با پسرک رفتیم نمایشگاه محصولات ارگانیک. پسرک همدم بسیار جذابی است. آنقدر شاد و سرحال است و با انرژی همه چیز را می بیند و توصیف می کند که لذت آدم را از هر چیز تازه ای چند برابر می کند. از لحظه ای که با هم بیرون می رویم تا وقتی که به خانه برمی گردیم و لباس هایمان را عوض می کنیم شادمانه حرف می زند. آن موقع ها که باردار بودم دوست داشتم فرزندم پسر باشد. دوست داشتم پسرم انسانی مستقل و آزاداندیش باشد که بتواند احساسات و عواطف دیگران را خوب درک کند. فکر می کردم و می کنم که با جنسیت مردانه در هر اجتماعی راحت تر از موانع می گذری و با قلب احساسی زنانه از همه موانع عاطفی می توانی بگذری. انگار پسرک تا حد زیادی اینطوری است. با بقیه مرتب در حال قضاوت شدنی و نقد و بررسی که چه عرض کنم یک جورهایی محاکمه می شوی. اما پسرک می داند که ما دوتا قرار نیست همدیگر را نقد کنیم بلکه قرار است با هم خوش بگذرانیم و همه چیز را ببینم و درباره اش صحبت کنیم.