امروز اولین ماهگرد رفتنش شده. یک ماه پیش رفت. برای همیشه. این یک ماه سخت و تلخ و بغض آلود گذشت. با رفتنش احساس میکنم خالی ام. حقره ای بزرگ در درونم دهان گشاده و در حال بلعیدن ذره ذره آگاهی ام هست. این که آدم بزرگسالی هستم چیزی از احساس یتیمی ام کم نمی کند. در سال گذشته اهسته اهسته با چاقویی کند بندهای عاطفی من و او گسسته شده بود. امروز مثل هر وقتی که سردرگم هستم داشتم لیست احساساتی که در درونم هست را می نوشتم: دلتنگی، اندوه، غم بی اندازه، عصبانیت، اندوه، بغض، عصبانیت زیاد، خشم، غم دوری، اضطراب جدایی، خشم و عصبانیت فراوان، ناراحتی از ندیدنش، بی حالی، ضغف فکری، بی حسی زیاد، عصبانیت و... احساساتم در این مدت بوده است.

در کنار حس دلتنگی و اندوه بی پایانم که هر لحظه می تواند گریانم کند حس عصبانیت از دستش و خشم از عملکردش بیچاره ام کرده است. در مقابله با احساساتم ناتوان شده ام. همیشه با شناختی که از خودم دارم یک کاری می کنم تا با شناخت و درک حال و هوایم عملکردی معقولانه داشته باشم. اما اینبار مستاصل و بی دست و پا شده ام. تمام وجودم در سیطره احساساتی است که نوشتم. بی اراده غمگین و عصبانی ام.

در طول چندسال گذشته انقدر گفته بودم این غلط است و این را نکن که در آخر خسته شدم و از تکنیک رهاسازی استفاده کردم. سال قبل بعد از توهین و تحقیری که کرد بالاخره واکنش نشان دادم و مدتها به دیدنش نرفتم. اگر امروز میخواستم با علم به زمان مرگش دوباره ان کار را بکنم بی درنگ همان تصمیم را می گرفتم. بدون لحظه ای تردید.

در پنج ماهی که ندیدمش لحظه ای نبود که به یادش نباشم. بعد هم که بالاخره پا پیش گذاشتم و دیدمش دیدم که چقدر با پدر ارمانی ام فاصله اش بیشتر شده است. پدر آرمانی ای که در داستانک های بابایی سعی کردم درباره اش بنویسم و موفق هم نبودم.

شش ماه بعدی سال قبل را هم با فاصله کاملا حفظ شده می دیدمش. می دانستم  من را نمی شناسد و برخوردها و حرفهایش ناشی از چیزهای دیگری به غیر از شناخت از من است.

قبل از رفتنش سعی کردم با پیشنهاد پیش من بمان از تو مراقبت می کنم سعی مجددی برای مراقبت و نگهداریش کنم که نخواست. = دلیل حس اندوهم

دلیل دلتنگی ام= دوست داشتن بسیارش. بسیار زیاد دوستش داشتم. این جور وقتها عشق کلمه بهتری است. شاید هم بسیار زیاد توصیف بهتری از میزان علاقه ام باشد.

دلیل افسوسم = هیچ وقت من را نشناخت. هیچ وقت. سعی کردم اما نمی خواست ببیند.

دلیل عصبانیتم = می دانم که اگر ذره ای خودش را دوست داشت خیلی بهتر از این زندگی میکرد. بهتر و طولانی تر. اگر کمی به کارهایش فکر می کرد می توانست نقاط ضعفش را ببیند و بهتر روابطش را مدیریت کند. لیست اگرهایم زیاد است. هیچ کدامش هم غیرمنطقی و از سر احساس و ناشدنی نیست. اما کو گوش شنوا.

این روزها با خودم می گویم فایده مشورت دادن و نظر دادن به آدم ها چیست. تا شعاع بینهایت از اطرافم آدم هایی هستند که هیچ گاه به حرفهایم گوش نمی کنند. می گویم و بعضی وقتها با سماجت هم می گویم اما اغلب بی فایده است.

این روزها یک حس دیگر هم دارم: دلم برای خودم خیلی می سوزد. خیلی. چند وقت پیش مصاحبه با هوشنگ ابتهاج، سایه، را می دیدم. در هشتاد و اندی سالگی سرحال بود و با حضور ذهن فراوان سخن می گفت. تمام صحبتهایش برایم ارزشمند بود اما وقتی بهنود از او پرسید امروز در این سن سایه را چگونه توصیف می کنی گفت کسی که آنچه را که می خواست انجام داد.

ای کاش در پایان زندگی بتوانم این جمله را در توصیف خودم بگویم: کسی که آنچه را که می خواست انجام داد و آنچنان که دوست داشت زندگی کرد.