آن روزها که تازه رفته بود خیلی خوابش را می دید. به خوابش می آمد و آرامش می کرد و برای بقیه پیام می داد که زیاد برایش ناراحتی نکنند که هیچ کسی هم به پیام هایش گوش نمی کرد و همگی با هم و تکی تکی در چند نوبت گریه می کردند و بعد خودشان، خودشان را دلداری می دادند. آن روزها از نبودنش و جفاهایی که در حقش کرده بود ناراحت بود و کلی توی دلش خودش را لعنت می کرد. 

نوجوان و بعدتر جوان بود و اصلا عقاید و سلایقش را قبول نداشت و مدام با هم کلنجار می رفتند. بیچاره مادر وقتی سی و نه ساله بود، او نوزده ساله بود و یک پسر بیست و سه ساله و دو دختر سیزده و نه ساله هم داشت. آن روزها که مادر زنده بود او را متحجر، دِمُده و سنتی و خیلی چیزهای دیگر می دانست. به نظرش دوره مادر تمام شده بود و اصلا او را نمی فهمید و خیلی نفهمیدن های دیگر که او را به آنها منتسب می کرد. بیست و چهار ساله بود که مادر در چهل و چهار سالگی پر کشید و رفت. مادر خیلی جوان بود نه؟ خیلی.

امروز او در آستانه چهل سالگی است و می داند و می فهمد که مادر بسیار جوان بوده و هیچ زندگی نکرده بوده است.

توی زندگیش هیچوقت نخواسته بود مثل مادرش باشد. هیچ وقت. این روزها خواهرانش او را متحجر، سنتی، دمده و خیلی چیزهای دیگر می دانند. او می داند که هیچ کدام از اینها نیست ولی با خوش فکر می کند تفاوت نسل ها را چه می شود کرد؟ هیچ.