سال های سال عادت داشتم وقتی اول مهر میشه و میرم سر کار و برمیگردم بابایی بهم زنگ بزنه و بگه چطوری بابا؟ چه خبرها؟ یه بار اون موقعی که میدونست میام خونه زنگ میزد یه بار عصر یه بار هم شب.

توی صحبت هاش می گفت که در طول روز چه کارها کرده و چه کسانی رو دیده. بعضی وقتها حوصله ام از حرف های تکراریش سر می رفت و وانمود می کردم گوش میکنم و با بله بله میذاشتم به صحبت ادامه بده. وقتی خودش خسته میشد یه کاری نداری میگفت و قطع میکرد. الان یک هفته از شروع مهر گذشته و هر روز سر ساعتهایی که بابایی زنگ میزد منتظر تماسش هستم و زنگ نمیزنه. میام خونه اول پیغامگیرو چک میکنم و گاهی از همسر میپرسم بابام زنگ نزده؟ اونم با غصه میگه نه. 

بابایی بعد از فوت مامان تو سال 76 خیلی تنها شد. مامان یه زن جون بود که یه سالی با سرطان دست و پنجه نرم کرد و با دریغ و اندوه توی یه روز تیرماه چشم هاشو بست و با دنیا خداحافظی کرد.

بابایی بت دوران کودکیم بود. مرد خوش تیپ و مجلس آرایی که با خنده ها و جک هاش همه رو می خندوند و با اومدنش خونه گرم و پرهیجان میشد.

وقتهایی که بابایی شب کار بود و صبح ساعت هفت کلید می انداخت و در خونه رو باز می کرد از صدای صاف کردن سینه اش از خواب می پریدم اما وانمود می کردم که خوابم. بوی ادکلنی که بعد از دوش صبحگاهی زده بود خونه رو پر می کرد و بعد بوی نون و چای صبحانه و شروع یه روز دیگه تو خونه کوچولوی ما.

اگه بخواهم به یکی از دوره های زندگیم برگردم بی تردید میرم به نه سالگی حدودهای کلاس سوم و چهارم دبستان. اون سالها سر شار از انرژی زندگی بودم و دنیای کودکانه ام پر از حس بود.