یکی از آن نگاه های تحقیرآمیزی که سنگ را آب می کرد نثار موجودی که مچاله روی زمین افتاده بود کرد و با لگد محکم به توده درهمی که از شدت درد مچاله شده بود زد و تفی بر زمین درست کنارش انداخت.

با خودش فکر کرد: جون سگ داره! حرو....م زاده!!

قدمی برداشت تا دور شود که صدای ضعیفی شنید.

- برگرد! ع...عزیزم! برگرد!!

قدمی به سمت توده مچاله رفت و دوباره با شدت لگدی حواله سرش کرد و گفت: تو که هنوز زنده ای! هفت تا جون داری! بمیر دیگه!!!

این بار که می رفت هیچ صدایی نشنید.

با خودش گفت: حقش بود! حالا دیگر آزادم!

و بدون ذره ای پشیمانی یا پریشانی با لبخندی بر لب رفت!!

.

.

.

آن دیگری منتظرش بود.