آن دیگری
یکی از آن نگاه های تحقیرآمیزی که سنگ را آب می کرد نثار موجودی که مچاله روی زمین افتاده بود کرد و با لگد محکم به توده درهمی که از شدت درد مچاله شده بود زد و تفی بر زمین درست کنارش انداخت.
با خودش فکر کرد: جون سگ داره! حرو....م زاده!!
قدمی برداشت تا دور شود که صدای ضعیفی شنید.
- برگرد! ع...عزیزم! برگرد!!
قدمی به سمت توده مچاله رفت و دوباره با شدت لگدی حواله سرش کرد و گفت: تو که هنوز زنده ای! هفت تا جون داری! بمیر دیگه!!!
این بار که می رفت هیچ صدایی نشنید.
با خودش گفت: حقش بود! حالا دیگر آزادم!
و بدون ذره ای پشیمانی یا پریشانی با لبخندی بر لب رفت!!
.
.
.
آن دیگری منتظرش بود.
+ نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت توسط آسمان
|