مادر بود. حتی در آخرین نفس هایش هم مادر بود. از زیر پلکهای بر هم افتاده اش دخترک را می دید.

دختر به مادر نگاه کرد اما مادر را نمی دید. مادر در موج اشک چشم های نگرانش غرق شده بود. نمی خواست باور کند که اتفاق در حال افتادن است.

مادر حس می کرد که در آب غرق می شود. راه نفس تنگ تر شده بود. می خواست دختر را در آغوش بگیرد اما توانی نمانده بود. وقت رفتن بود. لحظه رفتن فرا رسیده بود. 

یکی گفت: آمدنت را نمی فهمد.

مادر خواست فریاد بزند که نه!... می فهمم!

دیگری گفت: ساعتی است که دیگر چیزی نمی بیند.

مادر خواست بگوید: با چشمهایم آری اما با دلم هنوز می بینم.

دختر با انکار گفت: نه...! می دانم که آمدن را فهمیده! این طور نیست؟

مادر با صدای بلند فریاد زد: آری عزیز دلم آمدنت را، حضورت را و دلنگرانیت را می فهمم، اما نتوانست. تنها خودش صدایش را در پهنای سینه اش شنید.

دختر با خشم به دیگران نگاه کرد و گفت: مادر اگر آمدنم را فهمیدی دستم را فشاری بده.

مادر با خودش گفت: اما چطور؟

و چون مثلِ همیشه یک مادر بود با آخرین توانش دست دخترک اندوهگینش را فشرد.

مادر در بی انتهای زمان گم شد. شاید به انتظار دیدن دوباره فرزندش!

حالا دختر مادر است و همه ی حس مادرانه مادر را می فهمد. همه را...