ایستگاه اتوبوس 3
پیرمرد مدتی بود که روی
صندلی چوبی ایستگاه نشسته بود و به جلو خیره شده بود. امروز کسی به این
ایستگاه نیامده بود. چندتا اتوبوسی هم که رد شدند در این ایستگاه توقّفی
نداشتند.
حدود ظهر بود که دو بچه به ایستگاه رسیدند. دخترک بزرگتر چادر سیاه چروکی بر سر داشت و دست دختر کوچک تر را گرفته بود. دومی حال و وضع خوبی نداشت. دختر بزرگتر مثل مادرها با گوشه چادرش صندلی را پاک کرد و دوتایی نشستند.
مادرک گفت: خوبی؟
دخترک گفت: ن...نه.
مادرک: می خواهی بیای زیر چادرم؟
دخترک: آره سردمه!
پیرمرد دید که صورت دخترک
مثل ماه شب سی ام هلال و باریک و رنگ پریده و به عبارتی زرد است. دندانهایش
یکی در میان سیاه و زرد بود. موهایش وز شده و دست هایش سیاه و پینه بسته بود. انگشتان کوچکش مثل ساقه های پژمرده گل شمعدانی زرد و فروافتاده بود.
دخترک زیر چادر مادرک خزید و تن نحیف اش را به او چسباند. دندان هایش تیک تیک به هم می خورد.
دختر بزرگ تر با گوشه چادرش قی کنار چشم دخترک را پاک کرد و با غمی بی انتها به او خیره شد.
در همین موقع صدای تلفن همراهی از زیر چادر دختر بزرگ تر به گوش رسید. دختر با وحشتی بی انتها و ترسی عمیق گوشی را بیرون آورد و با دستی لرزان دکمه را فشار داد و ...
مرد عصبانی ای از آن سوی گوشی فریاد زد: هی اختر کجایی؟ زنیکه ... دوباره گورتو گم کردی کجا رفتی؟ هان؟
دختر با صدایی لرزان گفت: من... من رفتم سبزی بخرم.
مرد فریاد زد: آره ارواح ننه ات! تو گفتی و من باور کردم. رفتی واسه اون خواهر معتادت مواد بگیری؟ هر گوری که هستی زودتر لش ات رو جمع کن و بیا! وگرنه باید امشبو همون جا که می دونی بخوابی. خودت که می دونی. فهمیدی یا نه؟
دختر که حالا مثل بچه ای کوچک می لرزید با صدایی لرزان گفت: باشه ممد آقا! چشم الان میام.
تلفن قطع شد و سکوت همه جا را فرا گرفت. پیرمرد می توانست صدای به هم خوردن دندان های هر دو کودک را بشنود.
مادرک یا همان اختر گفت: فاطی جون آبجی پاشو! حسین ترکه نیومد. شاید من آدرسو اشتباه فهمیدم. شاید توی ایستگاه درختی باشه یا شایدم توی پارک آلاله. پاشو آبجی کوچولو خودم مواظبتم. پاشو قربونت برم.
سایه لرزان مادرک و دخترک مثل سایه شکسته دو نهال باریک در خیابان گم شد.
پیرمرد با نگاهی خالی رفتن آن دو را دنبال کرد.