لذت کتاب خریدن
یکی از روزهای ده سالگی دخترک بود. پسر نوجوانی در همسایگی خانه آنها بود. دختر و پسر بودن و خوب و بد هنوز معنا نداشت.
یک روز وقتی از مدرسه برمی گشت دید که پسر یک جعبه پر از کتاب گذاشته و می خواهد کتابهاشو بفروشد. تو عالم بچگی و دنیای عاشقانه اش با کتابها و عشق خواندن، رفت و چندتا از کتابها را خرید و یواشکی از مادر توی کمد و لای کتابها پنهان کرد و ... دیو دلبر زیبای خفته و...
چند روز بعد، این کار جسورانه دخترک کشف شد و ...
مادر و دختر با هم رفتند پیش پسر همسایه و کلی قضایای تلخ اتفاق افتاد...
تا سالها بعد دخترک از خودش می پرسید راستی چرا مامان اون کار را کرد؟
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت توسط آسمان
|