پیرمرد خیلی زودتر از همیشه به ایستگاه موردعلاقه‌اش رسید. خواست روی صندلی ایستگاه بنشیند  که پاکت را دید. پاکت نامه مثل هر سال به صندلی چسبیده بود. به اطراف نگاه کرد. کسی نبود. پاکت  را برداشت. بالا و پایین کرد. مثل همیشه هیچ آدرسی نداشت. آن را بویید. بوی عطر یاس می‌داد. عطر یاس در عمق جانش نشست. با نوک انگشت آن را لمس کرد. مثل پوست نوزاد نرم و ابریشمی بود. پاکت را به صورتش چسباند. صورت پیرش گرم شد. لحظاتی چند با تمام گوشت و پوستش نامه را حس کرد. بعد مثل همیشه با تردید پاکت را باز کرد.

همه‌ی وجودش چشم شد. از فرط هیجان راه نفس‌اش بسته شد. با یک دست سینه‌اش را چنگ زد. خودش هم مثل کاغذ نامه مچاله شد. هوا در سینه پیرش حبس شده بود و بیرون نمی‌آمد. هیچ کس در آن اطراف نبود. به خود پیچید. چند لحظه گذشت.

اما کمی بعد از جا بلند شد. آه بلندی کشید. صورت کبودش رنگ گرفت. روی نیمکت نشست. لبخند کم‌رنگی زد. به زمزمه گفت: «بالاخره جانم را خواهی گرفت.»...

.... نسیمی وزید. نامه را رها کرد. کاغذ با باد از مرد خسته ایستگاه دور شد. روی کاغذ نوشته شده بود: «می‌آیم. منتظرم باش!» مرد پیر بی‌رمق و خسته با نگاهی که رنگ و گرما نداشت روی نیمکت نشست و به هیچ کجا خیره شد. او منتظر بود.