داشتم می گفتم که برای اجرای نقشه ام همه ی جوانب را بررسی کردم و رفتم آشپزخانه.

مامان نازنازیم مشغول درست کردن غذا بود. داشت خورشت آلو مسما درست می کرد.

با چرب زبانی گفتم: شما خسته شدید اجازه بدهید بقیه کارها را من انجام بدهم. مامان هم از خداخواسته قبول کرد و رفت تا راند دوم تلفن با خاله اقدس را شروع کند.

مامان این جانب روزی چندبار با خواهرهای گرامی اش تلفنی درد دل می کند. خاله ها هم مثل مامان (به قول آقاجون شانس نداشتند!) دخترزا بودند و همگی روی هم یک بیست تایی دختر خاله هستیم! برای همین خواهرها همیشه کلی حرف برای زدن دارند.

بعد از رفتن مامان کلی روغن توی خورشت ریختم و پلو و خورشت را آماده کردم. سالاد شیرازی هم درست کردم و کلی روغن زیتون توش ریختم. چون می دونستم ننه جون ماست و خیار دوست دارد و شکمو هم هست یک ماست و خیار حسابی البته بدون نعناع (بعدا عرض می کنم چرا) درست کردم و اول از همه برای ننه جون غذا کشیدم. پلو و خورشت و سالاد و ماست و خیار. رفتم سراغ کشو داروها و یک قرص مسهل (از اون کوچولوها!) برداشتم و در ماست و خیار حل کردم.

حالا کاملا مسلح و آماده بودم و موقع اجرای نقشه دلیرانه ام بود.