سرفه های پیرمرد و تق تق میل بافتنی پرستار تنها صداهایی بودند که می شنیدم.
از حق نگذریم داستان گوی ماهری بود.
- بله خونه توی کامرانیه رو براش خریدم. یه وقت فکر نکنی ساده بودم و با عشق پیری سند هم به نامش زدم. نه سند نزدم و گفتم اگه تا 5 سال با من بمونه بعد سند میزنم. اما این قصه زن سوم ام بود شاید باید از اون اولی شروع کنم.
من تایید کردم و پرستار میل بافتنی اش را کنار گذاشت و دستاشو زیر چونه اش گذاشت و با دقت گوش داد.
- تابستان سال 30 تازه بیست سالم شده بود که از خونه پدریم زدم بیرون. بابام وقتی بچه بودم مرده بود و ننه ام رو هم پیش خواهرم و شوهرش گذاشتم و اولین ماشینی که سمت تهران میرفت رو سوار شدم. توی تهران کسی رو نمی شناختم. گاراژ که پیاده شدم همون دور و برا پلکیدم تا ببینم چی کار باید بکنم. شب شد و نمیدونستم کجا باید برم. اون شب و چند شب بعدی رو دم در همون گاراژ خوابیدم. الان که فکر می کنم اون موقع ها که هیچی نداشتم روی اون زیلو پاره ها آنچنان می خوابیدم که الان روی تشک های پر قو نمی تونم بخوابم. میدونی دختر جون تمام اروپا و امریکا رو چندبار گشتم و توی بهترین هتلها خوابیدم ولی هیچ کدوم اون خوابها نمیشه....
یک حمله سرفه صحبت های پیرمرد رو قطع کرد و...