قالی های مادربزرگ
مادربزرگ چندتا فرش دستباف داشت که خاطرات بچگی من با کشتی
گرفتن و بالا و پایین پریدن روی این فرش ها بدجوری عجین شده است. مادربزرگ
خیلی نوه داشت. خیلی هم بچه داشت. منظورم از خیلی دومی نه تا بچه است که
این روزها در این کم شدن عمدی زاد و ولد ما ایرانی ها باید گفت خیلی خیلی
بچه داشت! روزهای کودکی و نوجوانی ما، خیلی نوه ها! در خانه مادربزرگ و
قالیچه های جفت هم دستباف مادربزرگ بود. مادرهامان گرم صحبت با هم می شدند و
ما بچه ها آزادانه بازی و سر و صدا می کردیم. با معیارهای امروزی ما بچه
های پرسر و صدایی بودیم. اما مادرها و مادربزرگ تا وقتی که کار ما به دعوا
نمی کشید هیچ کاری با ماها نداشتند. این روزها که خودم بچه دارم فکر می کنم
عجب سیستم تربیتی داشتند آنها. بچه محدوده اش را می شناخت و در همان
چهارچوب می دانست که آزاد است از بازی لذت ببرد نه مثل حالا که همه چهار
چشم شان به بچه هاست و طفلی ها نمی توانند نفس بکشند. بچه های تنهای حالا
زیر ذرهبین مادر و پدرها نمی توانند ذره ای نفس بکشند.
بگذریم حرف قالی های جفتِ هم دستباف مادربزرگ بود: مادربزرگ قالی هایش را کم کم خریده بود. خودش می گفت که زمانی که پدربزرگ هنوز ثروتمند نشده بود و ملاک کوچکی بود خبری از این خانه دراندشت و قالی های تاق و جفت نبوده و مادربزرگ با سختی توانسته هر کدام از این وسایل را بخرد. برای همین خیلی مراقب قالی های لاکی خوشگلش بود. یک وقت فکر نکنید که قالی ها ابریشمی بودند یا کار فلان هنرمند فرشباف یا چیز دیگر، نه قالی ها خیلی ظریف که نبودند با معیارهای امروز کمی کج و تخرمه هم به نظر می رسیدند. اما گرم و سرشار از رنگ و زندگی بودند.
سال ها بعد که دیگر نوجوان نبودم و جوان بودم و به دانشگاه می رفتم شب یلدایی بود که خبر درگذشت مادربزرگ را شنیدم. آن روز تمام راه را از دانشگاه تا خانه گریه کردم و وقتی رسیدم مادربزرگ روی دست بچه ها و نوه ها داشت به سوی آسمان پر می کشید. آه ای آسمان تو را خیلی دوست دارم چرا که خیلی از عزیزانم به سوی تو پر کشیدند و در زلال آبیت آزاد و رها از جسم خاکیشان رفتند.
مراسم ختم مادربزرگ با شکوه فراوان یک هفته و بعد چهل روز طول کشید. همه دوستش داشتند و صمیمانه برایش گریه می کردند. مادربزرگ زن ریزه اندام پرقدرتی بود که به نظرم روانشناس فوق العاده ای هم بود. چون سر و کار داشتن با نه تا بچه و نه تا عروس و داماد و بیشتر از سی تا نوه و متعلقات این قبیله کار بسیار بسیار سختی بود. اما مادربزرگ به همه سر می زد، هوای همه را داشت و میان همه صلح و صفا برقرار می کرد. مثل مادربزرگ بودن یک رویای دست نیافتنی برای من بوده و هست.
مراسم که تمام شد. یکی دوتا از شوهر خاله های ناتو که همیشه خرمگس معرکه هم بودند زمزمه تقسیم اراضی را سر دادند و مادرها در یک جلسه همگانی رای بر تقسیم عادلانه وسایل خانه و غیره گرفتند. آن روزها من خیلی خانه نبودم و بیشتر بین دوستانم دانشگاه و خوابگاه وقت می گذراندم و سعی می کردم کمتر به خانه فکر کنم.
مادر نلفنی خبر داد که همه چیز تقسیم شده و بعضی از وسایل هم برای فروش گذاشته شدو اینطور و آنطور...
وقتی مادرم داشت درباره فروش و بقیه چیزها حرف می زد ناگهان جرقه ای در ذهنم زده شد که من هم تکه ای از خانه را به یادگار می خوام. به مادرم گفتم که بعله من هم یک یادگاری می خوام و موضوع قالیچه ها را مطرح کردم و گفتم که اون قالیچه های جفت هم فلان نقطه را می خوام . مادر ما هم می رود و بی توجه به آدرس هایی که داده بودم یک جفت قالیچه دیگر را به نیابت از من با پول خودم می خرد و من بعد از تمام شدن مزایده منزل مادربزرگ فهمیدم که بعله همه چیز عوضی اشتباهی شده و تصمیم گرفتم با این تکه از خاطرات مادربزرگ همان کاری را بکنم که اگر آن تکه بود: یعنی با دیدن هر رنگ و تارش به یاد آن روزها بیفتم.
تا دو هفته پیش که به این خانه دراندشت اثاث کشی نکرده بودیم جایی برای قالی های مادربزرگ نبود و من قالی ها را در خانه پدری پهن کرده بودم و با دیدنشان یاد ایام می کردم. اما دو هفته پیش که اثاث کشی کردیم یک روز بابایی قالیچه ها را برایم آورد و من خاطرات خانه مادربزرگ را کف اتاق کارم پهن کردم و حالا مادربزرگ همین جا نزدیک قلبم آرام آرام نفس می کشد و با من است. قالیچه ها به اتاق رنگ و نور و گرما داده اند. هر روز صبح که در اتاق را باز می کنم تا کامپیوترم را روشن کنم توی دلم می گویم: سلام مادربزرگ!
بگذریم حرف قالی های جفتِ هم دستباف مادربزرگ بود: مادربزرگ قالی هایش را کم کم خریده بود. خودش می گفت که زمانی که پدربزرگ هنوز ثروتمند نشده بود و ملاک کوچکی بود خبری از این خانه دراندشت و قالی های تاق و جفت نبوده و مادربزرگ با سختی توانسته هر کدام از این وسایل را بخرد. برای همین خیلی مراقب قالی های لاکی خوشگلش بود. یک وقت فکر نکنید که قالی ها ابریشمی بودند یا کار فلان هنرمند فرشباف یا چیز دیگر، نه قالی ها خیلی ظریف که نبودند با معیارهای امروز کمی کج و تخرمه هم به نظر می رسیدند. اما گرم و سرشار از رنگ و زندگی بودند.
سال ها بعد که دیگر نوجوان نبودم و جوان بودم و به دانشگاه می رفتم شب یلدایی بود که خبر درگذشت مادربزرگ را شنیدم. آن روز تمام راه را از دانشگاه تا خانه گریه کردم و وقتی رسیدم مادربزرگ روی دست بچه ها و نوه ها داشت به سوی آسمان پر می کشید. آه ای آسمان تو را خیلی دوست دارم چرا که خیلی از عزیزانم به سوی تو پر کشیدند و در زلال آبیت آزاد و رها از جسم خاکیشان رفتند.
مراسم ختم مادربزرگ با شکوه فراوان یک هفته و بعد چهل روز طول کشید. همه دوستش داشتند و صمیمانه برایش گریه می کردند. مادربزرگ زن ریزه اندام پرقدرتی بود که به نظرم روانشناس فوق العاده ای هم بود. چون سر و کار داشتن با نه تا بچه و نه تا عروس و داماد و بیشتر از سی تا نوه و متعلقات این قبیله کار بسیار بسیار سختی بود. اما مادربزرگ به همه سر می زد، هوای همه را داشت و میان همه صلح و صفا برقرار می کرد. مثل مادربزرگ بودن یک رویای دست نیافتنی برای من بوده و هست.
مراسم که تمام شد. یکی دوتا از شوهر خاله های ناتو که همیشه خرمگس معرکه هم بودند زمزمه تقسیم اراضی را سر دادند و مادرها در یک جلسه همگانی رای بر تقسیم عادلانه وسایل خانه و غیره گرفتند. آن روزها من خیلی خانه نبودم و بیشتر بین دوستانم دانشگاه و خوابگاه وقت می گذراندم و سعی می کردم کمتر به خانه فکر کنم.
مادر نلفنی خبر داد که همه چیز تقسیم شده و بعضی از وسایل هم برای فروش گذاشته شدو اینطور و آنطور...
وقتی مادرم داشت درباره فروش و بقیه چیزها حرف می زد ناگهان جرقه ای در ذهنم زده شد که من هم تکه ای از خانه را به یادگار می خوام. به مادرم گفتم که بعله من هم یک یادگاری می خوام و موضوع قالیچه ها را مطرح کردم و گفتم که اون قالیچه های جفت هم فلان نقطه را می خوام . مادر ما هم می رود و بی توجه به آدرس هایی که داده بودم یک جفت قالیچه دیگر را به نیابت از من با پول خودم می خرد و من بعد از تمام شدن مزایده منزل مادربزرگ فهمیدم که بعله همه چیز عوضی اشتباهی شده و تصمیم گرفتم با این تکه از خاطرات مادربزرگ همان کاری را بکنم که اگر آن تکه بود: یعنی با دیدن هر رنگ و تارش به یاد آن روزها بیفتم.
تا دو هفته پیش که به این خانه دراندشت اثاث کشی نکرده بودیم جایی برای قالی های مادربزرگ نبود و من قالی ها را در خانه پدری پهن کرده بودم و با دیدنشان یاد ایام می کردم. اما دو هفته پیش که اثاث کشی کردیم یک روز بابایی قالیچه ها را برایم آورد و من خاطرات خانه مادربزرگ را کف اتاق کارم پهن کردم و حالا مادربزرگ همین جا نزدیک قلبم آرام آرام نفس می کشد و با من است. قالیچه ها به اتاق رنگ و نور و گرما داده اند. هر روز صبح که در اتاق را باز می کنم تا کامپیوترم را روشن کنم توی دلم می گویم: سلام مادربزرگ!
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر ۱۳۹۰ ساعت توسط آسمان
|