... نخستین دروغی که باور داریم، این است: «من خدا نیستم!» از این دروغ، دروغی دیگر برمی­ آید و بعد دروغی دیگر و ما همچنان آن­ها را باور می­ کنیم و باور می­ کنیم. به زودی، دروغ­ های زیادی به وجود می­ آیند که بسیار گیج­ کننده هستند و ما الوهیت خودمان را فراموش می­ کنیم. زیبایی و کمال خدا را می­ بینیم و می­ خواهیم همانند خدا باشیم. می­ خواهیم آن «تمثال کمال» باشیم؛ بنا بر این به جست ­و­ جوی کمال برمی­ آییم.
ما انسان­ها قصه­ گو هستیم و به فرزندانمان داستان­ هایی در باره­ ی خدایی می­ گوییم که کامل است؛ خدایی که هنگام بدرفتاری، ما را قضاوت و مجازات می­ کند. به آن­ها از بابانوئلی می­ گوییم که به بچه­ هایی که «خوب» هستند یا «خدا» را بیش­تر دوست دارند، هدیه می­ دهد. این پیام­ ها تحریف شده­ اند. آن خدایی که با عدالت بازی کند، وجود ندارد. بابانوئل وجود ندارد. همه­ ی این دانشی که در ذهن ماست، واقعیت ندارد...


بخشی از یک کتاب