من خدا نیستم!
... نخستین دروغی که باور داریم، این است: «من خدا نیستم!» از این دروغ، دروغی دیگر برمی آید و بعد دروغی دیگر و ما همچنان آنها را باور می کنیم و باور می کنیم. به زودی، دروغ های زیادی به وجود می آیند که بسیار گیج کننده هستند و ما الوهیت خودمان را فراموش می کنیم. زیبایی و کمال خدا را می بینیم و می خواهیم همانند خدا باشیم. می خواهیم آن «تمثال کمال» باشیم؛ بنا بر این به جست و جوی کمال برمی آییم.
ما انسانها قصه گو هستیم و به فرزندانمان داستان هایی در باره ی خدایی می گوییم که کامل است؛ خدایی که هنگام بدرفتاری، ما را قضاوت و مجازات می کند. به آنها از بابانوئلی می گوییم که به بچه هایی که «خوب» هستند یا «خدا» را بیشتر دوست دارند، هدیه می دهد. این پیام ها تحریف شده اند. آن خدایی که با عدالت بازی کند، وجود ندارد. بابانوئل وجود ندارد. همه ی این دانشی که در ذهن ماست، واقعیت ندارد...
ما انسانها قصه گو هستیم و به فرزندانمان داستان هایی در باره ی خدایی می گوییم که کامل است؛ خدایی که هنگام بدرفتاری، ما را قضاوت و مجازات می کند. به آنها از بابانوئلی می گوییم که به بچه هایی که «خوب» هستند یا «خدا» را بیشتر دوست دارند، هدیه می دهد. این پیام ها تحریف شده اند. آن خدایی که با عدالت بازی کند، وجود ندارد. بابانوئل وجود ندارد. همه ی این دانشی که در ذهن ماست، واقعیت ندارد...
بخشی از یک کتاب
+ نوشته شده در جمعه یازدهم آذر ۱۳۹۰ ساعت توسط آسمان
|