بعد از بیست سال زندگی مشترک تازه در چهل سالگی فهمیده بود که شوهرش را دوست ندارد. دوست نداشتن شوهر را یک روز صبح که از خواب بیدار شد کشف کرد. تا آن موقع هیچ وقت این موضوع به ذهنش  نرسیده بود.

.

.

یک روز از کشف جدیدش گذشت. بیست و چهار ساعت تمام. در بیست و چهارساعت گذشته، از خودش پرسیده بود چه طور این طور شد؟ و هنوز هیچ جوابی برای این سوال مهم پیدا نکرده بود.

قبلا فکر می کرد اگه یک روزی شوهرش بمیرد چه میکند؟ حالا می دانست که احتمالا هیچ وقت مردن شوهرش را نخواهد دید.

.

.

.

یک سال بعد از کشف محیرالعقولش هنوز در خانه شوهرش زندگی می کرد. الان می دانست که هنوز هم شوهرش را دوست ندارد. اما نمی دانست که چه کار باید بکند. تمام بیست و چهارساعت های یک سال گذشته را درباره این که چه باید بکند خیلی فکر کرده بود اما به هیچ جوابی نرسیده بود.

.

.

تا این که بلاخره بعد از ده سال، یک روز صبح که از خواب بیدار شد فهمید که چه باید بکند.

وقتی شوهرش برای صبحانه سر سفره نشست با کمی شجاعت گفت: من تو را دوست ندارم. مرد بدون این که سرش را بالا کند گفت: این که مهم نیست. مثل همیشه چایی کمرنگ!

زن تنها با تکان دادن سرش مثل حلزونی در لاک خودش خزید. اما می دانست که هم مرد را دوست ندارد و هم از او متنفر است.

فقط همین!