زن عاشق 16
وقتی پسر همسایه از زن خواستگاری کرد، جوابش فقط یک نه قاطع بود. همین جواب را در مقابل بقیه خواستگارهای سنتی اش داده بود. همانهایی که خاله و دایی و بقیه معرفی کرده بودند. از کودکی می دانست که زندگی ای مثل مادر و خاله هایش نمی خواهد. دوست داشت زنی متفاوت باشد. زنی مستقل که در عین حال با مردی فهمیده و روشنفکر به عنوان همراه زندگی در مسیر زندگی قدم زنان برود و برود.
دیر ازدواج کرد. درسش را خواند. مشغول به کار هم شد و بالاخره با مردی که فکر می کرد به مرد رویاهایش شبیه است ازدواج کرد.
اما کمی بعد، مرد رویاها کم کم از مرد روشنفکر فاصله گرفت و از مرد رویاها هم دور و دورتر شد. زن نمی دانست مشکل کجاست. بارها و بارها با مردش حرف زده بود و در باره مشکلاتی که در رفتارها و افکار مرد بود گفتگو کرده بود. اما مرد با روشنفکر بودن که در نظر زن شامل گفتگو ، مشورت، تفاهم و همدلی و... خیلی فاصله گرفته بود. در فاصله چند سال زن به این نتیجه رسیده بود که تنها بودن بهتر از ازدواج است. اما راه برگشتی نبود. زن به مرد رویاهایش که دیگر مرد رویاها نبود لبخند می زد اما در درونش خشم آهسته آهسته وجودش را پر می کرد. زن نمی دانست که وقتی خشم از زندگی با مردی سنتی تمام وجودش را پر کند چه باید بکند. نمی دانست.
تمام روزها با امید تغییر از خواب بیدار می شد و شب وقتی سرش را بر بالش می گذاشت در درونش می دانست که مرد ایرانی قابل تغییر نیست. بامداد فردا با لبخندی از خواب برمی خواست و معجزه را انتظار می کشید.
آیا معجزه در راه بود؟ زن انتظار رسیدنش را می کشید.