یک حس عمیق تنهایی در وجود هر آدم هست. این حس تنهایی مثل یک دانه کوچک از لحظه تولد توی قلب ما هست و همین طور که بزرگ و بزرگ تر می شویم اون هم بزرگ و بزرگ تر می شود. انگاری با ازدواج و بچه دار شدن می خواهیم این حس را کوچیک و کوچیک تر کنیم که اول هاش به نظر می آید موفق شدیم اما با گذر سال های زندگی مشترک و مادر و پدر بودن باز هم اون حس تنهایی قد میکشه و بزرگ و بزرگ تر میشه. نمی دانم چرا اما این روزها با این حس بیدار می شوم و می خوابم. یک جوری مثل پیراهن تنم شده . چسبیده به پوستم. از من جدا نمیشه. همه ی آدم های این عالم هم که با من باشند باز هم در کنه ضمیرم می دانم خیلی تنها و بی کَس ام.

تا حالا مردن یک آدم را از نزدیک دیدید؟ یک آدمی که داره آخرین نفس ها را می کشه. در آخرین لحظات زندگی اون فارغ از همه ی دوست داشتن هایش تنهاست. هیچ کسی نمی تونه به اون نزدیک باشه. مثل ذره ای غبار در هوا معلق میشه و با نسیمی دور و دورتر می شود. سال ها قبل همدم یک عزیز دوست داشتنی بودم. یک کسی که سرطان همه ی زیبایی های دنیا را برایش زشت کرده بود. یک آدم عادی که در روزهای سخت بیماری یاد گرفت هیچ کسی نمی تواند کمکش کند. فهمید که همسر و بچه، دوستان بی وفایی هستند که در مقابل هجوم درد هیچ کاری نمی توانند برایت بکنند. ذره ذره با حس تنهایی اش نفس کشید و آرام آرام شربتِ گس تنهایی اش را مزه مزه کرد. من بدشانسی دیدن لحظات آخر نفس کشیدنش را داشتم و دیدم که مرگ در تنهایی و بی کسی اون آدم به راحتی او را احاطه کرد و در لحظه ای از زمان که من نفهمیدم کدام لحظه بود او را با خودش برد. پیکر تکیده و رنجورش آن جا دراز کشیده بود و حس تنهایی مثل پیله ای احاطه اش کرده بود.

این روزها در اوج با آدم ها بودن، در اوج زندگی پرنشاط و پر جنب و جوش ام می دانم که شاید بزرگترین راز این زندگی چیست. این که من! فقط من، تجربه کننده تمام این عالم هستم. هر چیزی که از دریچه تجربیات حسی من می گذرد منحصر به فرد و یونیک است. هیچ انسان دیگری نمی تواند جهان را همچون من تجربه کند. هیچ انسان دیگری نمی تواند از پوست من گذر کند و من را احساس کند. همین طور که من نمی توانم. اوه چه حس ناب و عمیقی است که تو! فقط تو، بتوانی دنیا را این جور تجربه کنی و نه هیچ کس دیگر. هیچ کسی نمی تواند احساساتم را چه دوست داشتن و چه نفرت را همچون من تجربه کند. معنای واقعی کلماتم در میان پوسته ای به نام واژه گم شده و بی رمق است.

آدم های اطرافم مثل اشباح لرزانی هستند که در لحظه نزدیک شدنم به آنها به آرامی محو می شوند.

یک روزی فکر می کردم انسان خوشبختی بوده ام و توانسته ام در گروه آدم های عاشق دنیا باشم اما امروز می دانم آنچه که تجربه کرده ام تصویر عشق بوده است. فقط همین!