خشم!
شدت عصبانیت، غافلگیرش کرده بود. آنقدر عصبانی بود
که تلخی زردآب خشم را هنوز حس می کرد. تمام بدنش داغ و گر گرفته بود. میل
به خراب کردن و به هم ریختن اشیا و وسایل کنترل نکردنی بود. می خواست میز
را روی سرش بکوبد و با صدای بلند داد بزند: «بی
عرضه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!»
نمی دانست چه باید کرد. کنترل امور هر روز سخت و سخت تر می شد.
دوست داشتن هم همین طور.
بی انگیزه بودن هم همین طور!
فقط همین!
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم تیر ۱۳۹۱ ساعت توسط آسمان
|