شدت عصبانیت، غافلگیرش کرده بود. آنقدر عصبانی بود که تلخی زردآب خشم را هنوز حس می کرد. تمام بدنش داغ و گر گرفته بود. میل به خراب کردن و به هم ریختن اشیا و وسایل کنترل نکردنی بود. می خواست میز را روی سرش بکوبد و با صدای بلند داد بزند: «بی عرضه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!»

نمی دانست چه باید کرد. کنترل امور هر روز سخت و سخت تر می شد.

دوست داشتن هم همین طور.

بی انگیزه بودن هم همین طور!

فقط همین!