کلاس یوگا ثبت نام کرده بود. قرار بود یک روز در میان هم ایروبیک بره. یکی از دوستانش هم آدرس کلاس حرکات موزون را بهش داده بود.

یکی از بچه های شرکت هم درباره کلاس زبان و اون یکی هم از تورهای یک روزه نمک آبرود گفته بود. دفتر تلفنش از انواع و اقسام شماره تلفن پر شده بود. با خودش فکر کرد همه را انجام می دهم اما یکی یکی.

احساس نوزاد تازه متولد شده ای را داشت که اولین نفس هاشو میکشه، اما بر خلاف نوزاد تازه متولد شده، شیون نمی کرد و با شادمانی همه جا رو نگاه می کرد.

از ذهنش گذشت: تولد دوباره!

با خودش زمزمه کرد: تولدت مبارک!

بی اختیار یاد همه ی تولدهای گذشته اش افتاد. «اون» هیچ وقت یادش نبود که تولدش کی هست. با خودش گفت از این به بعد دیگه یادم نمیره!

زمزمه کرد: «اون» بعد زیرلب خنده ای کرد و زمزمه کرد: چه زود اون شد!!

چروک های مانتو سیاه بلندشو صاف کرد و دستی به روسری مشکی اش کشید و فکر کرد: باید یک شال صورتی خوشرنگ بخرم!

یادش اومد که حالا اجازه خریدن هر چیزی را برای خودش دارد. هر چی! عجیب نبود؟ فکر کرد: یک شال صورتی، مانتو سفید و هر چی که دوست دارم با حقوق این ماهم می خرم. بعد زمزمه کرد: یعنی میشه؟! تا چند دقیقه دیگه بالاخره سند آزادی شو در مشت هاش داشت.

توی این سالها اجازه نداشت از پولهاش خودش چیزی بخره. هیچی!

زمزمه کرد: جالب نیست!

خندید و فکر کرد: آی طلاق! چقدر دوستت دارم! ...و زمزمه کرد: زنده باد آزادی!

دختر و پسر جوانی که کنارش نشسته بودند و در تمام این مدت مبهوت نگاهش می کردند پکی زدند زیر خنده و بعد پسره با انگشت به سرش اشاره کرد که یعنی طرف دیوونه اس. دختره هم تایید کرد. پسره یه چشم غره به دختره که هنوز داشت ریز ریز می خندید کرد و نیش دختر بسته شد. صورت دخترک در قاب سیاه چادر رنگ پریده شد. زن فکر کرد: چقدر شبیه اون موقع های منه! خواست چیزی به دختر بگه اما هیچی نگفت.

مردی که پشت میز نشسته بود به زن اشاره کرد و زن با سر دوید.

مرد با خنده ای چندش آور گفت: مثل این که خیلی عجله دارید، خانووووم!

زن چیزی نگفت و به نگاه دعوت کننده و هیز مرد جوابی نداد و فقط سند را گرفت.

مرد با اشاره به اتاق بغلی گفت: در ضمن حاج آقا هم با شما کار داشتند.

زن گفت: با من؟ چه کاری؟

مرد هیز پشت میز به جلو خم شد و گفت: گفتند خصوصیــه. و نیشخند دیگه ای تحویل زن داد.

زن پشتش را به مرد کرد و راهشو کشید و از در بیرون رفت. مرد هیز چندتایی خانم خانم گفت و بعد خفه شد.

توی راه پله، مکثی کرد و با لذت تمام نفس عمیق کشید اما از بوی بد راه پله که مخلوطی از لجن و دود و بدن نشسته بود عقش اش گرفت.

بند کیفش را روی دوشش جا به جا کرد و با سری افراشته از دفترخانه بیرون رفت.

هوای گرم و  آلوده خیابان مثل سیلی توی صورتش خورد. زمزمه کرد: ..............


پ.ن1:اگر دوست داشتید این قسمت را شما کامل کنید.