زن عاشق 20
توی مطب دکتر که نشسته بود غمیگن و سر به زیر فکر می کرد. می دانست که راه دیگری ندارد. همه ی حرفهایشان را زده بودند. حرفی باقی نمانده بود. مرد گزینه دیگری برای زن نگذاشته بود. یا این یا طلاق. زن می دانست که مرد جدی است. بارها و بارها گفته بود که بچه دوست ندارد. اما با خودش فکر کرده بود شاید این بار رضایت بدهد. مرد را عاشقانه دوست داشت اما مادر بودن و بچه داشتن را هم دوست داشت. زن با خودش فکر می کرد مگر می توان غیر از این بود؟ کدام زن و مردی هستند که بچه دوست نداشته باشند؟ اصلا مگر امکان دارد؟
در همین فکرها بود که مرد رسید. مرد توجهی به غم پنهان چشم های زن نکرد و گفت: بیا این هم داروهایی که خانم دکتر گفته بود و پلاستیک دارو را توی دستان زن رها کرد. زن مثل آدم آهنی پلاستیک را بی حس و حال گرفت و دوباره به زمین خیره شد. منشی دکتر از اتاق بیرون آمد و بدون حرف پلاستیک داروها را گرفت و رفت توی اتاق. مرد به آرامی دست زن را در دستش گرفت و نوازش کرد. کسی توی اتاق انتظار نبود. زن و مرد ساکت و عبوس دست در دست هم نشسته بودند و چیزی نمی گفتند. بغض زن اما مجال نداد و زن به نرمی اشک ریخت. مرد نفس سنگینش را بیرون داد و زیرلبی گفت: مگه قرار نبود گریه را تمام کنی؟ زن با بغض گفت: دست خودم نیست. مرد آه کشید. زن فکر کرد شاید مرد با دیدن اشک هایش کمی نرم شده باشد و به مرد نگاه کرد. مرد توی چشمهای زن زل زد و گفت: چیه؟ چی شده؟ و با خواندن سوال درون چشمهای زن گفت: ما همه ی حرفهایمان را زده ایم. اگر این را می خواهی من را دیگر نداری. کدام را می خواهی؟ خودت انتخاب کن! زن مظلومانه گفت: هر دوتا را! هم تو و هم بچه. مرد گفت: تنها شرط من برای ازدواج را قبول کردی حالا نمی توانی حرفت را پس بگیری. یا من یا اون.
زن فکر کرد ای کاش مثل داستانهای تخیلی سوپرقهرمانی از آسمان می افتاد و او را نجات می داد. به خدایی که اعتقاد نداشت نالید و گفت کمک کن! اما خدای مرده اش پوزخندی زد و پشتش را به او کرد و رفت.
یک ساعت بعد همه چیز تمام شده بود. زن انتخابش را کرده بود.