ایزاک بشویس سینگر، نویسنده­‌ی لهستانی داستان­‌ها و مقالات ادبی و اجتماعی و برنده­‌ی چندین جایزه ادبی و نیز جایزه نوبل در ادبیات است.

کتابی دوباره احمق های چلم جالب و خنده دار است. نوعی طنز سیاسی است. شامل هشت داستان طنز و یک مقاله بلند از سینگر است.

نام کتاب: دوباره احمق های چلم

نویسنده: ایزاک بشویس سینگر

مترجم: خدیجه روزگرد

ناشر: آسمان خیال

قیمت: 3500 تومان


بخشی از اولین داستان کتاب:

بزرگان چلم و کلید جنندل

 مشهور است که اداره دهکده چلم، با رئیس شورا و بزرگانی بود که همه احمق بودند. نام رئیس آن­ها، گرونام گاوه بود. ديگر بزرگان عبارت بودند از: لكيش احمق، زاينول سفيه، تريتول كودن، سندر الاغ، شمندريك بی­مخ، فيول كله خر. گرونام گاوه از همه بزرگ ­تر بود، او ریش مجعد و پیشانی بزرگ و ورقلمبيده­اي داشت.

 از آن جا كه گرونام خانه بزرگی داشت، معمولاً جلسه بزرگان شهر در آن جا برگزار مي­شد. گاهي وقت ­ها جنندل، همسر اول گرونام، برای آن­ها انواع نوشیدنی مثل چای و هم­چنين کیک و مربا می ­آورد. گرونام مرد شاد و بانشاطی بود تنها غصه ­اش اين بود كه هر وقت بزرگان آن جا را ترک می­کردند جنندل او را به خاطر حرف­هاي مزخرفش ملامت می­کرد. به نظر جنندل، همسر بسیار محترمش، ابلهي بيش نبود.

یک بار بعد از دعوایي در همين مورد، گرونام به همسرش گفت: «چه فایده ­ای دارد که بعد از رفتن بزرگان مرا ملامت می­کنی؟ از این به بعد هر وقت شنیدی که من دارم حرف­های احمقانه می­زنم، به اتاق بیا و کاری کن که من متوجه اشتباهم بشوم، آن وقت من فوراً موضوع صحبت را عوض خواهم كرد.»

جنندل گفت: «امّا وقتي تو داري حرف­هاي مزخرف مي­زني من چطور می­ توانم در حضور بزرگان به تو تذكر بدهم؟ اگر آن­ها بفهمند که تو احمق هستی شغل خود را به عنوان رییس شورا از دست می­دهی.» گرونام گفت: «اگر تو خیلی باهوش باشی راهی پیدا می ­کنی.»

جنندل اندکی به فکر فرو رفت و ناگهان فرياد زد: «پيدا كردم!»

گرونام پرسید: «خوب...؟»

  جنندل گفت: «وقتي تو حرف احمقانه ­اي بزني، من مي­آيم و كليد گاوصندوق را به تو مي ­دهم. سپس تو متوجه مي­شوي كه داري مثل احمق ­ها حرف مي­زني.»

گرونام از شنيدن فكر بكر همسرش آن قدر خوشش آمد كه برايش كف زد و گفت: «بيا كنار من، تو داري خيلي باهوش مي­شوي.»

 چند روز بعد بزرگان به خانه گرونام آمدند. موضوع مورد بحث، فرارسيدن عيد پنجاهه بود، يعني يك روز تعطيل كه مردم براي خوردن شيريني به مقدار زيادي خامه­ ي ترش نياز داشتند. اتفاقاً آن سال خامه ترش كمياب بود، چون بهار بسيار خشك و كم باران بود و گاوها شير كمي داشتند. بزرگان ريش خود را مي­ كندند و پيشاني خود را مي­ ماليدند به نشانه اين كه فكرشان سخت مشغول حل اين مشكل است ولي هيچ كدام از آن­ها عقل­شان به جايي نمي ­رسيد. ناگهان گرونام با مشت روي ميز كوبيد و فرياد زد: «پيدا كردم.»

بزرگان پرسیدند: «چه راهي پيدا كرده ­اي؟»....